#عشق_مخفی_پارت_611




احساس كردم يكي داره صورتم و نوازش ميكنه !
تصوير ايليا اومد جلوي چشم لبخندي زدم و چشمامو باز كردم كه ......
سام و با لبخند ژكوندي ديدم ! با ترس خودمو جمع و جور كردم!
-كنار تخت من چي ميخواي؟
نگاه مرموزش ترس و توي دلم مينداخت!
سام: نترس خانمي كاريت ندارم !
بيشتر پتوم و دورم جمع كردمو به تاج تخت چسبيدم!
سام : حيف شد ! كاش ميشد مال خودم شي!
يعني،،...يعني اميدي هست كه ولم كنه؟ يعني ميشه خدايا؟
-منظورت چيه؟
بيشتر جلو اومد كه دستم و به عنوان جلو نيا بلند كردم !
پوزخندي زد و گفت : منظورم واضحه ! نميتونم از پول كلوني كه بهم پيشنهاد شده بگذرم!
كلافه گفتم : تا كي ميخواي به اين مسخره بازيات ادامه بدي؟ تو كه ميدوني بلاخره ايليا پيدام ميكنه؟ پس تا چيزي نشده ولم كن بزار برم ! اينطوري خودتم ميتوني فرار كني؟
خنده بلندي كرد و يه دور ، دور خودش چرخيد!
-خيلي ساده اي!!! .....
و بعد از تموم شدن خنده هاش گفت: اگه اقا أيليات زنده باشه حتما مياد!
چشمام پر اشك شد! و چشمامو بستم !
ادرينا: د.....دهنتو ببند!

romangram.com | @romangram_com