#عشق_مخفی_پارت_612

سام : دهن بسته يا باز من فرقي به حالت نميكنه!
با صورت خيس و اشكي سرم و بلند كردم ! ديگه داشت حالم از اين همه ضعيفي خودم به هم ميخورد!
از اينكه كاري از دستم بر نمياد داشت عقم ميگرفت!
فقط اين اشكاي لعنتي پايين مياد!
شايان داخل اومد و با دوتا از اون غول پيكرايي كه اون روز ديده بودم !
شايان: وقت رفتنه دختر عموي عزيزم !!!
با ترس گفتم : كجا؟
شايان : هيچ وقت فكر نميكردم بودن تو انقد برام پر سود باشه ......
خنده بلند و مسخره اي كرد و ادامه داد: مطمئن باش پيش شيخ هاي عرب خيلي بهت خوش ميگذره!!!
و چشمكي زد ..!! كه اون دو تا گولاخ به سمتم اومدن !
واي خدايا نه !!!!!.... شيخ هاي عرب ؟؟؟ قراره چي سرم بياد؟؟؟
خدايا چرا كمكم نميكني ؟ خسته شدم از اين همه مانور لعنتي زندگيم!!!!
از بي كسيم ! از تنهاييم ! از گير افتادن دست اين دو تا جلاد ! از اينكه نميدونم ايليا زندست ؟ يا نه؟ اگه هست چرا نمياد نجاتم بده؟
دستم و كشيدن و به سمت در بردن...!!
با گريه و تقلا براي رهايي از دستشون گفتم : لعنت بهت شايان ....لعنت بهت سام ...چرا ميخوايد زندگيم و به گند بكشيد؟
شايان : خفه شو زياد حرف ميزني!
سام همونطوركه كتش و ميپوشيد گفت : ببريدش داخل ماشين.........



به زور داخل ماشين رفتم ! ترس و توي نقطه نقطه از بدنم حس ميكردم !

romangram.com | @romangram_com