#عشق_مخفی_پارت_610
تا خواستم برگردم به پشت محکم خوردم زمین به سنگی
اشکم در اومد ساق پاهام زخمی شده بود
اه لعنتی تو دیکه از کجا پیدات شد
صدای کفشی بالاسرم شنیدم
شایان بود عین میرغضیا زل زده بود به من
_حقته احمق اینجا فرار ما نداریم
بفهمممم بفهممم ادرینا بکن توی اون مغز فندوقیت
،*****
با کمک شایان اوردم توی کلبه با بتادیل زد روزی زخمم
صورتم از درد جمع شد و سرشو بالا اوردو گفت: کسی ک خربزه میخوره مای لرزش هم میشینه
چشم غره ای رفتم درحالی ک پامو ک خراش ایجاد شده بودو خون میومد یاد ایلیا افتادم لبخند دندون نمايي نشست روی لبم!
که از نگاه شایان دریغ نموند و گفت: واسه من لبخند ژکوند میزنی ؟
_نخیرم واسه فکر کردن به عشقم تو ادمي اخه فکر کنم بهت ؟
بدون اینکه منتظر جوابی ازش باشم رفتم روی تخت داراز کشیدمو
ابی ک کنار تخت بودو سر کشیدم
و بازم یاد ایلیا خوابو از چشمام گرفت
با فکر پیدا کردنم فردا امید داشتم خوابیدم ..
romangram.com | @romangram_com