#عشق_مخفی_پارت_601
هنوز چيزي به ستاره نگفته بودم يعني گفتنش برام سخت بود!
با بيرون اومدن دكتر از اتاق رشته افكارم پاره شد!
سريع به سمتش رفتم !
-اقاي دكتر؟ حالش چطوره؟
خودكارش و داخل جيبش گذاشت و گفت : اروم باشيد؟ شما برادرشونيد؟
كلافه از طرفه رفتناش گفتم: يه جورايي!
دكتر : خب ! متاسفانه حالشون زياد خوب نيست گلوله يخورده پايين تر از قلبش و اين به يكي از رگ هاي عصبيش اسيب رسونده و.....در حال حاضر توي كما هستند!
-يا امام رضا! دكتر من خودم پزشكم ميتونم برم تو!؟؟؟؟؟
دكتر: نه متاسفانه فعلا نميشه !
سرمو و تكون دادم و گفتم : باشه ممنون!
و روي صندلي نشستم!
كما ؟ واي خدايا!!!! خداكنه به هوش بياد ! اونقدري اطلاعات داشتم كه بدونم وضعيتش وخيمه !
روي صندلي نشستم و سرمو توي دستام گرفتم !
اون از وضعيت ادرينا ! اين از ايليا !
خداكنه حداقل ادرينا رو پيدا كنن ! بايد يكي و داشته باشه كه باهاش حرف بزنه ! اين باعث اميد ميشد كه به هوش بياد!
با شنيدن صداي گريه مادر ايليا سرمو با ناراحتي بلند كردم ........
لباسی به رنگ شب
اسمونی تاریک
romangram.com | @romangram_com