#عشق_مخفی_پارت_600

با بغض چشمامو باز كردم !
ديگه احساس ميكردم جوني براي موندن تو اين در و ديوارايي كه دارن از جونم ميخورن ندارم !
عقب عقب رفتم و با بي جوني گفتم : ترخدا بزاريد برم ! چي از جونم ميخوايد؟مگه من چيكارتون كردم ؟؟؟؟؟
چرا ولم نميكنيد؟؟؟؟؟؟؟
و هق هقم سر گرفت !
شايان با خونسردي روي مبل نشسته بود و نگام ميكرد !
نگاهي كه به غير نگاه ايليام باشه رو نميخواستم! نميخواستم لعنتي !
حاضر بودم جونمو براي يه نگاه مغرور ولي عاشقانه ايليام بدم !
سام دستمو اروم گرفت و به سمت تخت گوشه اتاق برد !
با اخم دستم و كشيدم و خودم رو تلو تلو خوران به تخت رسوندم !
بدون توجه به اينكه شايان و سام رذل تو اتاقمن سرم و روي بالشت گذاشتم !
با به ياد اوردن لبخند خوشگلي كه ايليا موقعه اي كه صورتش خوني بود بهم زده بود يه قطره اشك از چشمام پايين اومد.......

**********************
از زبون *پرهام**
دستم و به پشت شيشه ي اتاقي كه ايليا توش بود كشيدم
اشكي تو چشمام جمع شد و قبل اينكه پايين بياد با نوك انگشتم گرفتمش!
ياد خاطره هاي بچگيمون افتادم ! كلافه دستم و توي موهام كشيدم !
واقعا برام سخت بود كه اون ايلياي هميشه محكم رو زير اين همه دم و دستگاه ميديدم !
خلاصه اي از ماموريت و از زبون اميرحسين شنيده بودم
واسه ادرينا نگران بودم! خيلي!

romangram.com | @romangram_com