#عشق_مخفی_پارت_596

سرهنگ محبي بالاي سرش رسيد! سريع با اورژانس هماهنگ كرد !
گلوله به يكمي پايين تر از قلبش خورده بود ! با نگراني نبضش را گرفت !
ارام و ارام و كند ميزد ! مانند اين دقيقه هاي جان فرسا كه تمام نميشوند!
هرلحضه كه ميگذشت دور و دور تر ميشدند از هم اين دو مجنون كه خوشبختي را هنوز ٢٤ ساعت نشده از دست دادند!
مانند نسيمي كه گذشت همه چيز را برد!
!!!!!!!!!!!!
ايلياي نيمه جان را به بيمارستان بردند و ادريناي بي حس را به نا كجا اباد!
اين مردان بي رحم چه از جان اهوي دل شكسته ما ميخواستند؟
اما بايد بترسند از روي كه دندان هاي تيز شير زخمي در در بدنشان فرو برود!..........



ادرینا:


با سردرد شدیدی چشمامو باز کردم
با ابهت به دور برم نگاه کردم
یه کلبه چوبی بود سرمو گرفتم توی دستام وقتی موقعیتمو درک کردم و
حال روز ایلیا اومد جلوی چشمم اشکام راهشونو پیدا کردن
هق هقم بلند شد
انگار برق 200 ولت بهم وصل شده بود جنون کشیده شده بودم

romangram.com | @romangram_com