#عشق_مخفی_پارت_595

شايان و همون محافظه كه اسمش كيومرث بود به سمتم اومدن و به زور منو دنبال خودشون كشيدن !
عين ديوونه ها جيغ زدم نميدونستم كجام؟ چي شده ؟ پاهام حس نداشت ! و فقط ميدونستم بايد جيغ بزنم!
جيغ ميزدم ى تقلا ميكردم نميدونستم دارن كجا ميبرنم ! فقط دل نگران زندگيم بودم كي الان بي حس روي زمين افتاده بود !..............



صداي بلند گو و شنيدم: شما در محاصره أيد دستتون و بزاريد روي سرتون و بيايد بيرون!
صداي سام اومد : از در پشت برو فك نميكنم بدونن از كجا رفتيم ..... زود
هيچي و حس نميكردم فقط تونستم بفهمم كه از يه در كه تا حالا نديده بوديم بيرون رفتيم و به سمت يه ماشين !
زير لب ميگفتم : نه .....پ...،.پاشو ...تترخ...خدا!
تصوير ايليام همه بود و نبودم جلوي چشمم اومد و بعد پاهام بي حس شد و حس كردم دارم از يه جايي سقوط ميكنم !،........

***************
*داناي كل *:::
اخرين لحظه پاهايش سست شد و افتاد ! دستاني بي رحمي تن نحيفش را بلند كرد و
در ماشين انداخت ! گناه اين دختر چه بود ؟ چرا ؟
چرا نبايد طعم عشق را با خوشبختي كنار عشقش ميچشيد؟
اين بهاي خوشبختي چه دل بي رحمي داشت !تا كجا ميخواست با بي رحمي براند چرخه زندگي اين دو را؟
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
يگان ويژه ها داخل خانه امدند و به سمت بدن نيمه جان اين عشق مغرور رفتند!
ايليايي كه اگر تا كنون جان داشت صدقه سر ان دختر مجنون بود !

romangram.com | @romangram_com