#عشق_مخفی_پارت_317
شايان:من از مقدمه چيني خوشم نمياد و سريع ميرم سر اصل موضوع من از وقتي كه چند سال پيش ايران بودم به ادرينا علاقه داشتم و مطمئنا الان هم چيزي از علاقم كن نشده و اما...نگاه هاي ادرينا رو به تو ميبينم خيلي واضحه كه تورو دوست داره نميخواد إنكار كني من باهوش تر از اين حرفام!!!
هر كلمه كه ميگفت دستم و بيشتر مشت ميكردم و سعي در كنترل كردن خودم داشتم!!!
با صداي بمي گفتم:خب اينا به من چه ربطي داره؟درخواستت چيه؟
شايان:اينكه از ادرينا دور باشي !!! و مطمئنا اگه چيزي به غير از اين بشه اتفاق هاي خوبي براي تو نميفته!!! چون در هر حال ادرينا مال من ميشه!!
هع داشت منو تهديد ميكرد
امپرم زد بالا با اخم وحشتناكي گفتم:ادرينا مال من نميشه چون من علاقه اي بهش ندارم !!! در ضمن من به دستور اقاي اهتمام اينجام و به دستور خودشم ميرم !!! به توهمات پوچ مغز شمام در مورد منو ادرينا كاري ندارم !!
پوزخندي زدم و از كنارش بلند شدم كه گفت:اميدوارم حقيقت و بگي ! چون اگه غير اين باشه اتفاقات خوبي برات نميفته ميفهمي كه چي ميگم؟
پوزخندي عميقي زدم:هع منو تهديد ميكنيد؟من از كسي ترس و واهمه اي ندارم چه شما چه بزرگتر از شما هركار دلت ميخواد بكن!!!!
با اخم گفت:پس بچرخ تا بچرخيم
نگاه تاسف باري همراه با پوزخند بهش انداختم
ايليا:هع ميچرخيم!
romangram.com | @romangram_com