#عشق_مخفی_پارت_316

ادرينا هم ،هم زمان با من نشست
سلام داديم شروع كرديم به خوردن غذا
از اون جو سنگين حالم به هم ميخورد
با كلافگي قاشق و روي ميز گزاشتم و
از ياسي خانم تشكر كردم
كه صداي شايان اومد:اقاي رادمنش قرارمون و كه يادتون نرفته؟
اهتمام نگاه دقيقي به هر دوي ما انداخت

رو به شايان كردم و با خونسردي گفتم:فك نميكنم حافظه ام مشكلي داشته باشه
تو حياط منتظرتونم

صداي اهتمام و شنيدم:اتفاقي افتاده شايان؟

شايان:نه يه گپ دوستانه!!

پوزخندي زدم و به سمت حياط رفتم

رو نيمكت نشستم حدود 5ديقه بعد اومد

كنارم روي نيمكت نشست
رو كردم بهش و گفتم:ميشنوم؟

romangram.com | @romangram_com