#عشق_مخفی_پارت_253
بلند شدم رفتم سمت کمد وسایلامو جمع کردم و گذاشتم تو چمدون
کفشای خوشگلمم جمع کردم گذاشتم تو ساک و
نشستم لب تخت
پامو انداختم رو پامو
رفتم تو فکر
اخه این شایان هم وقت گیر اورده ها مهمونی رو دیگه کجای دلم بزارم اخه اه اه
با صدای در از فکر شایان گولاخ اومدم بیرون و گفتم بیا تو ایلیا اومد تو و گفت :
ایلیا: چرا نیومدی پایین
ادرینا: حوصله نداشتم
با سوالش😑گیج شدم
گفتم :
خب ...بابا و شایان
و..
اه اینم ول کن نبودا اخه چطوری میتونم بتو بگم حوصله تو رو نداشتم اخه دیووووووونه
سرمو کج کردمو
لوس کردم قیافمو
گفتم :
و دیگه همین دیگه
یه چند دقیقه زل زد تو چشمام ک سرمو انداختم پایین خجالت هم خوب چیزیه خو
گفتم: نمیدونی چرا زود میریم
بعد از مکالمات گفتم ک امادم
romangram.com | @romangram_com