#عشق_مخفی_پارت_254

☆☆☆
بعد صحبت های تو ماشین
رسیدیم خونه رفتم سمت اتاقم چشمام هاله ای از اشک جمع شده بود
بازومو محکم گرفت ک دردم گرفت
با اخم غلیظی گفت:
چرا باز گریه میکنی
گفتم :ولم کن ایلیا حالم خوب نیست
_پس لباسات و تنت کن بریم
_کجا؟
_دکتر
خندم گرفت نتونستم تحمل که لبخندی زدم و گفتم
_خوبم بزار برم
سریع بازومو ول کرد و به سمت اتاقم
رفتم
مستقیم رفتم جلوی ایینه
خیلی لاغر شده بود صورتم زیر چشمام گووود افتاده بود
اشک سمجی از گوشم افتاد پایین که گوشیم زنگ خورد
نگاه کردم ناشناس بود
جواب دادم
وقتی اسمشو گفت
تمام خاطرات به ذهنم اومد و......

romangram.com | @romangram_com