#عشق_مخفی_پارت_209

داخل همه ي اتاقا به غير اتاق ادرينا اون و بعدا كار ميزاشتم داخل پذيرايي و..
پس از اتمام كارم داخل اتاقم رفتم
ساعت و نگاه كردم ٩شب بود
بايد يه جوري ادرينا رو از خونه ميبردم بيرون تا كار بچه ها راحت شه و دوربينا رو راحت كار بذارن
والبته عمو رحمان! ميدونستم ساعت ٩ميخوابه !
و اما كلبه كوچيكش از قسمت اصلي باغ خيلي دور بود و اين خيلي خوب بود!!!
از اتاق اومدم بيرون كه ادرينا هم همزمان از اتاقش بيرون اومد
همينكه منو ديد يه لبخند ژكوند زد و با قيافه لوسي گفت:ايليايي نظرت چيه بريم بيرون؟
چه با حال اسممو صدا زد!!
اما منكه ميدونستم داره خرم ميكنه تا ببرمش بيرون!!!!!!!
چشمامو ريز كردم و گفتم:فك نكن خر شدم با اين لوس بازيات
اما دلم براي توي فلك زده سوخت !!امادشو بريم.
ادرينا:اكي
چشمكي زد
دستم و داخل جيبم بردم و با يه قيافه خبيث و لبخند كج به طرفش رفتم
كه با صداي بلند خنديد و سريع رفت تو اتاقش!
عين چي دروغ گفتم!!خودمم دنبال يه بهونه ميگشتم ببرمش بيرون! بخاطر دوربينا!
دوباره برگشتم به اتاقم و سريع لب و تاب و باز كردم و مسيج دادم به بچه ها كه بيان!!
لباسام و تنم كردم و رفتم پايين
روي مبل نشستم تا بياد
كه حدود 5ديقه بعد حاضر و اماده از پله ها اومد پايين

romangram.com | @romangram_com