#عشق_مخفی_پارت_161
از بين درختا بيرون زدم و به سمت دريا رفتم...
ادرینا:
بعد حرف های لب دریا ...
اخه شل مغز چجوری بهت بگم که مغزم بهت فکر میکنه چجوری بگم دلم میخواد طعم لباتو بچشم
چجوری بهت بگم که دلم میخواد گردنتو بو بکشم چجوزی لعنتی
فرار کردم دویدم سمت جنگل میدویدم که صداش اومد و گفت
ایلیا: دختره احمق
ادرینا:احمق عمته
انقدر دویدم ک خسته شده بودم ک منو گرفت کوبوند به درخت بزرگ و تنومندی
جشمامو بستم سعی کردم اشکام راه خودشونو پیدا نکن گفتم: چکار میکنی روانی پشتم درد گرفت
فاصلم باهاش خیلی کم بود خیلی داشتم میمردم دلم میخواست هرجور شده لباشو ببوسم(دختر هم انقدر پرو)
ایلیا:پس چیزی توضیح نمیدی ؟ها؟اما باید بفهمی که این عادت هات اصلا برام مهم نی حالا بگو
دوباره نعره کشید گفت: د بگو لعنتی
خدایا دلم میخواد صورتمو ببرم جلو خدایا خودت بزار که جلو خودمو بگیرم
romangram.com | @romangram_com