#عشق_مخفی_پارت_144

ساكت شدم ...
احساس ميكردم گرم شده دلم ميخواست كلم و توي اب سرد بكنم
سرشو بلند كرد و نگام كرد

ادرينا:چرا وصل نميشه پس

جوابي ندادم و خيره توي چشماش كه توي اين تاريكي برق ميزد نگاه كردم
اونم انگار كه مسخ شده بود...
خود به خود يه ذره به هم نزديك ترشديم.....



ادرينا:

انقد صورتامون نزديك هم بود كه نفساي داغ و سوزانشو روي پوستم حس ميكردم....
چشمش از روي چشمام سر خورد و روي لبام ميخكوب موند...
صداي قلبم و ميشنيدم كه خودشو به ديواره ي سينم ميكوبيد...
حس ميكردم انقدري تند هست كه الان بپره بيرون....
انگار سر شده بودم تكون نميتونستم بخورم محو چشماي سبزش شدم كه توي تاريكي روشنايي خاصي داشت....
ديگه بين لبامون فاصله اي نمونده بود كه يهو ..برقا اومد و عمو رحمان به پنجره كوبيد
يهو تو جام پريدم سرشو بلند كرد و دستشو به موهاش كشيد و به سمت در رفت

romangram.com | @romangram_com