#عشق_مخفی_پارت_145
صداي عمو رحمان و ميشنيدم كه در مورد قطع شدن برقا صحبت ميكرد ،،،
واي خدا چقد گرم بود..
موقعيت و غنيمت دونستم و سريع رفتم بالا تو اتاقم...
ميتونم اعتراف كنم كه نه روم ميشد وايسم نه حالي داشتم كه نيام بالا...
رو تخت نشستم و زانو هامو بقل كردم ...
به حال چند ديقه پيشمون فكر كردم،..لبخند روي لبهام اومد
نميدونم ..اين حس چي بود ... اما هرچي كه بود شيرين بود !!!....
پاشدم برم دوش بگيرم ..جلوي اينه ايستادم موهاي قهوه اي رنگم پريشون روي شونه هام بود ...
هيچ وقت جلوي كسي اين شكلي نبودم با موهاي بدون روسري اما انگار ايليا رو محرم خودم ميدونستم از هر محرمي محرم تر ...نكنه دارم..عاش...نه بابا عشق ديگه چيه چرا چرت ميگم...؟؟؟
ولي خب پس اين احساس چي ميگه احساسي كه منو به طرفش ميكشونه... إحساسي كه باعث شده كمتر جلوش گارد بگيرم...
نميدونم مطمئن نيستم بايد تاتو اين حس كه شيرينيشو حس ميكنم در بيارم به زودي....
حولمو برداشتم و به سمت حموم رفتم...
لباسام و گزاشتم توي رختكن و داخل وان رفتم.
گرمي اب حس خوبي بهم داد!!!!
پس از چند ديقه كه حالم خوب شد
بيرون اومدم لباساي خواب كه يه بليز و شلوار عروسكي بود و روش ستاره هاي ابي داشت و وسطشم يه خرگوش بود و تنم كردم و به سمت تخت رفتم...
حوصله نداشتم موهامو خشك كنم حوله رو دورش پيچيدم و سرم و روي بالش گزاشتم..
با فكر به ايليا و حس نامعلومم به خواب رفتم..
romangram.com | @romangram_com