#عشق_مخفی_پارت_132
پووووف كلافه شدم اصن هرچي ام يادم رفته باشه از اونجا ميگيرم ديگه!!!
خيلي خوب بود واقعا دلم واسه ارامش دريا تنگ شده بود ...
واسه دوري از دود و دم تهران!!؟با اينكه زوركي داشتم ميرفتم اما خب بازم شمال و دوست داشتم
از فكر و خيال بيرون اومدم
به سمت كمد رفتم و مانتو شلوار راحتي تنم كردم كه تو راه اذيت نشم ...
چمدونمو با كلي تلاش بخاطر سنگينيش بلند كردم و
پس از مراسم خداحافظي با ياسي خانم داخل حياط رفتم ...
سرايدارمون و چمدون و اورد دم در.
ايليا روديدم كه با اخم داخل ماشين نشسته بود ميتونستم اعتراف كنم با اخم جذاب تر بود ،......
اما انگار وقتي نگاهش ميكردم ارامش داشت درست مثل دريا اما بعضي موقع هاهم طوفاني بود!!!شخصيت جالبي داشت!!!!
بيخيال شدم و نشستم داخل ماشين سلام كردم
كه جواب داد چه عجب اقاي مغرورالسلطنه سرشو تكون نداد!!!
را افتاد...
باز يه ماجراي جديد...
حدود ١ساعت بود كه تو راه بوديم...
از چالوس داشتيم ميرفتيم، اگه از قزوين ميرفتيم راه كمتر بود اما خب...چالوس صفاي ديگه اي داشت!!!
چون داشتيم به پاييز نزديك ميشديم هوا عالي بود نه سرد،نه گرم....
همينطور داشتم جاده رو اناليز ميكردم كه بقل يه سوپر ماركتِ سرراهي ايستاد ...
romangram.com | @romangram_com