#اسارت_نگاه_پارت_246

-چه اهمیتی داره کسی که خونش کثیفه چی رو در مورد خودش از تو مخفی می‌کنه؟!

-رایان! لعنتی چرا نمی‌فهمی من منظورم تو نبودی! تو از خانواده‌ی مایی!

-تو گفتی خون و من از خون اونام، یادت رفته؟

-رایان!

-هیچی نگو آرزو! من واقعا حوصله‌ی بحث کردن ندارم.

چرخید و دوباره وارد اتاقش شد. من ماندم و معمایی مجهول و بی‌جواب!

به ناچار به اتاقم رفتم. جلوی میز توالت نشستم. حوله‌ام را از روی سرم برداشتم و روی تخت پرت کردم. به تصویرم در آینه خیره شدم. موهای خیسم پیچ و تاب خورده بودند. شانه را برداشتم و محکم به جانشان افتادم. همین که شانه را در اولین دسته‌ی موهایم فرو بردم، لابلایشان گیر کرد و با محکم کشیدن شانه‌، از شدت سوزش پوست سرم برای کشیده شدن موهایم، صدای آخم درآمد. بی‌اختیار صدای ماکان در گوشم پخش شد که با لحنی جدی گفت:

-نَکِشیشون!

به تصویرم در آینه با حرص نگاه کردم. به طرز ناباوری تبدیل به تصویر چهره‌ی ماکان شد. چشمانم از شدت تعجب گرد شدند. لبخندی به رویم زد. نگاهش پر از آرامش دلگرم‌کننده‌ی همیشگی‌اش بود.

-ماکان تو چرا دست از سرم بر‌نمی‌داری؟

دهانش باز شد و تکان خورد. صدایش را با گوش‌هایم شنیدم که گفت:

-چون تو موهاتو می‌کشی.

این‌بار ابروهایم از شدت تعجب بالا رفتند و گفتم:

-تو منو دیوونه کردی! من به خاطر تو دیوونه شدم!

لبخندش عمیقتر شد. چشمانم را بستم و شانه را روی میز توالت پرت کردم. صدایش را با گوش‌هایم شنیدم که با همان لحن آرامشبخش مخصوص خودش گفت:

-آرزو آروم باش!

دستانم را روی گوش‌هایم گذاشتم تا دیگر صدایی نشنوم. حتما به سرم زده است! آن‌قدر زیاد او را دیده‌ام که همه‌ی فکر و خیالم را به مالکیت خودش در آورده است. در این مدت که ایران هستم او را فراموش می‌کنم. دیگر صدایی نمی‌شنیدم. دستانم را از روی گوش‌هایم برداشتم. آرام و با احتیاط چشم باز کردم. دیگر اثری از تصویرش در آینه نبود. نیمه‌ی راست لبم را به بالا کش دادم و به تصویرم در آینه که لبخندی کج به من می‌زد گفتم:

romangram.com | @romangram_com