#اسارت_نگاه_پارت_245


ناگهان رایان در اتاقش را باز کرد و با چشمانی که از شدت خستگی قرمز بودند، بیرون آمد و با دیدن آرش گفت:

-سلام آرش.

آرش در جا خشکش زد و مبهوت به رایان نگاه کرد. با لحنی ناباور گفت:

-رایان! تو کِی اومدی؟

من در جوابش گفتم:

-ما با هم رسیدیم.

سرش به سمتم چرخید و گُنگ نگاهم کرد.

-چرا انقدر تعجب کردی رایان اومده؟! مگه آدم فضایی دیدی؟!

-آخه رایان گفته بود دیگه هیچوقت...

رایان صدایش را صاف کرد و گفت:

-خب آرش مدرسه‌ت دیر میشه. برو لباستو بپوش و برو.

نگاهِ آرش به سمت رایان کشیده شد. به وضوح می‌دیدم که رایان با نگاهش، برای آرش خط و نشان می‌کشید. خیلی عجیب بود! اصلا نمی‌فهمیدم در این خانه دیگر چه اتفاق‌هایی افتاده که همه از من پنهان می‌کردند! آرش سرش را به نشانه‌ی تایید به پایین تکان داد و گفت:

-باشه رفتم.

آرش به اتاقش رفت و من سوالی به رایان نگاه کردم و گفتم:

-رایان چیزی رو از من مخفی می‌کنی؟

پوزخندی زد و گفت:


romangram.com | @romangram_com