#اسارت_نگاه_پارت_244
چشمکی به رویش زدم و گفتم:
-خیلی هم عالیه!
در جوابم لبخندی زد. چرخیدم و در حالیکه از او دور میشدم گفتم:
-من میرم استراحت کنم. فعلا.
به سمت راهپلهی مارپیچی گوشهی پذیرایی رفتم. بیست و هفت پله را پشت سر هم بالا رفتم و بالاخره به طبقهی دوم رسیدم. از نشیمن گذشتم و در اتاقم را با بیحالی باز کردم. نگاهم روی دیوارها و وسایل سفید و صورتی اتاق چرخ خورد. هنوز هم همان دکوراسیونی که در نوجوانیام میپسندیدم را داشت. آنزمان سفید و صورتی رنگهای مورد علاقهی من بودند و حتی مداد و پاککن و دفترهای مدرسهام، همه صورتی و یا سفید بودند. ساکم را روی زمین انداختم و روی تخت طاقباز دراز کشیدم. این همه راه تا ایران آمدم ولی حتی یک راه ساده، برای اینکه چطور به بابا بگویم آرشیدا را ببخشد به ذهنم نرسید. اصلا اگر من و رایان هر چقدر به بابا اصرار کردیم، او قبول نکرد چه؟ با این فکر، رودی از دلهره در وجودم جاری شد. رفتهرفته انواع و اقسام افکار منفی و ناامیدکننده به مغزم هجوم آوردند و این دلهره را بیشتر و بیشتر کرد. از روی تخت بلند شدم و در اتاق قدم زدم تا کمی از ناآرامیام بکاهم. آنقدر در طول اتاقم راه رفتم که پاهایم از شدت خستگی درد گرفتند. برای آرام شدنم به دوشی با آب ولرم نیاز داشتم. سریع لباس و حولهام را از ساکم بیرون آوردم و به راهرو رفتم. در راهرو و نشیمن پرنده پر نمیزد. خودم را در حمام پرت کردم و تند و تند لباس در آوردم. آب را ولرم کردم و با ذوقی کودکانه، خودم را زیر بارانی با دمای دلخواهم بردم. هزار و یک فکر و خیال منفی هر راهی که برای حرف زدن موثر با بابا انتخاب میکردم را رد کردند. در نهایت تصمیم گرفتم احتیاط وسواسگونه را کنار بگذارم و رو راست با او حرف بزنم. شیر دوش را بستم و به چشم برهم زدنی لباس پوشیدم. حولهام را روی سرم انداختم و از حمام بیرون رفتم. قبل از آنکه در اتاقم را باز کنم، صدایی مرا در جا متوقف کرد:
-آرزو! تو اینجا چی کار میکنی؟!
سرم به سمت منبع صدا چرخید. در چشمان طوسی با رگههای آبیاش نگاه کردم. چشمانی که دقیقا هم رنگ چشمهای بابا و من بود. لبخندی کج و کمجان به رویش زدم و گفتم:
-اولا سلام آرش! دوما همینطوری اومدم.
-علیک، همینطوری؟! خیلی عجیبه!
-نه چرا عجیب باشه؟
-آخه الان نه تعطیلاتیه، نه چیزی.
-مرخصی گرفتم چون دلم واسه خونه تنگ شده بود.
دستش را در موهای خوشحالت مشکیرنگش فرو برد و گفت:
-بالاخره میفهمم چه اتفاقایی داره میفته و من بیخبرم.
-هیچ اتفاقایی نمیفته!
-بیخیال. حالا کِی رسیدی؟
-یک ساعت پیش.
romangram.com | @romangram_com