#اسارت_نگاه_پارت_243


لبخندی زد و گفت:

-مثل روز اول بودن با خودِ روز اول بودن فرق داره! اما خب همین که تا این حد ارادت دارید، مایه‌ی افتخاره.

لبخند کجم را پررنگ‌تر کردم و در حالی‌که به سمت عمارت راه می‌افتادم گفتم:

-حضور شما توی این خونه هم مایه‌ی آرامشه.

لبخندی پرتحسین و تشکر به رویم زد. در جوابش لبخندی کج زدم و به راهم ادامه دادم.

-می‌خواید من ساکتون رو بیارم؟

-نه، سنگین نیست.

به محض ورودم به عمارت قطره‌ای اشک از گوشه‌ی چشم چپم چکید. دلتنگی من تازه از اینجا شروع می‌شد! با صدای ناهید خانم که گفت:

-خانوم شما اینجا چی کار می‌کنید؟!

سریع با دستم رد آن قطره‌ی اشک را پاک کردم و سرم به سمتش چرخید. او فقط سرخدمتکار این خانه نبود، بلکه از نظرم الگوی یک زن موفق بود، که نه تنها خیلی منضبط و مسئولیت‌پذیر، بلکه بسیار خونگرم و بامحبت بود. لبخندی کج به رویش زدم و گفتم:

-من و رایان خواستیم اهالی خونه رو سورپرایز کنیم. چطوره؟

لبخندی گرم به رویم زد و گفت:

-کار خیلی خوبی کردید که به خونه برگشتید. اتفاقا آقا هم به ما چیزی نگفته بودند ولی لااقل به ما می‌گفتید، براتون تدارکات ترتیب بدیم.

لبخند کجم پررنگ‌تر شد و گفتم:

-بیخیال تدارکات!

-اما این‌طوری خیلی بده!


romangram.com | @romangram_com