#اسارت_نگاه_پارت_247
-فراموشت میکنم لعنتی. من سیلی تو رو فراموش نمیکنم ولی بالاخره خودتو فراموش میکنم.
صدای در اتاقم به صدا در آمد. از چهار ضربهی منظمی که با ریتمی خاص به در زده شد، معلوم بود ناهید خانم است.
-بفرمایید.
-صبحانه آمادهست خانوم. پدر و مادرتون هم سر میز منتظرتون هستند.
-باشه، میام.
سریع موهایم را به هر جان کندنی بود شانه کردم و از اتاق بیرون رفتم. خیلی عجیب بود! برعکس همیشه، امروز هر چه به آشپزخانه نزدیکتر میشدم، صداها کمتر میشدند! گویی صدای پچپچ خدمتکارهای خانه بیشتر از صدای صحبت اعضای خانواده بود! ما هر وقت صبحانهای را در کنار رایان میخوردیم، صدای حرف زدنها و خندههایمان که از مسخره بازیهایش نشات میگرفت، به آسمان هشتم میرسید! قدمهایم را تند کردم و سریعتر خودم را به آشپزخانه رساندم. نگاهم با بهت روی مامان، بابا، آرش و رایان که در سکوت مشغول صرف صبحانه بودند، خیره ماند. روبروی من دقیقا مامان نشسته بود که سرش را پایین انداخته و با لقمههای کوچک درون بشقابش به آهستگی بازی میکرد. نگاهش روی نقطهای از میز ثابت مانده بود. اگر ذرهای نگاهش را بالا میآورد، با نگاه حیران من تلاقی میکرد. حس کردم سنگینی نگاهم او را وادار کرد، سرش را بالا بیاورد و نگاهش را به سمت من بکشد. لبخندی کج به رویش زدم. انتظار داشتم نگاهش رنگ شادی بگیرد ولی این تنها بیتفاوتی بود که در نگاه مغمومش موج میزد! لبخندی کمجان به رویم زد و گفت:
-سلام آرزو.
با این حرفش نگاه بقیه هم به سمت من کشیده شد. لبخند روی لبم ماسید و با لحنی دلخور گفتم:
-سلام مامان.
از روی صندلیاش بلند شد و به سمتم آمد. به من نزدیک شد و با باز کردن دستانش مرا به آغوش مثل همیشه گرمش کشید. دستانم را دور کمرش حلقه کردم تا محبتش را بیپاسخ نگذارم.
-آرزو از من دلخور نشی دخترم! من فقط به خاطر آرشیدا...
صدای بابا با خشم در جوابش برآمد:
-مگه نگفتم دیگه کسی توی این خونه اسمی از اون نمیبره؟
چشمانم از شدت تعجب گرد شدند. با دستانم شانههای مامان را گرفتم و از آغوش گرمش بیرون آمدم. در چشمانش نگاه کردم و پرسیدم:
-مامان مگه تو هم میدونی چه اتفاقی واسش افتاده؟!
قبل از اینکه جوابی بدهد، صدای کشیده شدن پرشدت پایههای صندلی روی موزاییکها را شنیدم. بابا در حالیکه دستش را در موهایش فرو میبرد، پوفی کشید و خشمگین گفت:
romangram.com | @romangram_com