#اسارت_نگاه_پارت_236

در را بستم و سریع به سمت لابی دویدم. همچنان که می‌دویدم قطرات اشک بی‌مهابا از چشمانم فرو می‌ریختند. کاش چند دقیقه در چشمانش، آرامش‌بخش‌ترین آسمان تاریک دنیایم، نگاه می‌کردم ولی با فکر تمام شدن این نگاه و این چشم‌ها، توان بیش از آن چند لحظه نگاه کردن را نداشتم. هر چه بیشتر می‌ماندم دل کندن از او سخت‌تر می‌شد، پس کار درستی کردم. تا به خود آمدم جلوی در آپارتمان بودم. از ماشین او تا در آپارتمانم را دویدم. اشک‌ریزان دویدم که فقط خودم را خالی کنم اما هر لحظه از غم سنگین و سنگین‌تر می‌شدم. کلید زنگ را فشردم. اگنس در چشم برهم زدنی در را باز کرد و مرا به آغوش کشید.

-خانوم خیلی خوشحالم حالتون خوب شد و برگشتید. باور کنید می‌خواستم مدام کنارتون باشم ولی اون آقا گفتند مراقبتون هستند. من هم اومدم خونه تا اونجا شلوغ نشه، ولی مدام دعا می‌کردم هر چه زودتر خوب بشید.

-ممنون اگنس! چرا انقدر نگرانم بودی؟! بالاخره هر کسی ممکنه یک مواقعی از هوش بره، جای نگرانی نبود! اونم تا این حد!

از آغوشش بیرون آمدم و لبخندی کج و کم‌جان به رویش زدم تا به او اطمینان دهم، می‌تواند حرف‌هایم را باور کند. لبخندی گرم به رویم زد و گفت:

-آخه من تا حالا شما رو با این وضعیت‌های اخیرتون ندیدم.

-آره ولی خب زندگی عوض میشه، وقتی فکر می‌کنی دیگه داری آروم و خوشحال و موفق میشی، یک اتفاق میفته که نشونت بده زندگی هنوز سختی‌هاشو داره و گاهی آدم اونقدر از این اتفاق‌ها شوکه میشه که حتی بدنش کم میاره.

-کاش دوران سختتون تموم بشه. می‌تونید از اینجا تا اتاقتون رو برید یا کمکتون کنم؟

-حتی می‌تونم تا اتاقم بدوم.

خنده‌ای کوتاه کرد و گفت:

-فعلا معمولی برید لباس عوض کنید. منم غذا رو آماده می‌کنم.

لبخندی به رویش زدم و راهی اتاق شدم. ناگهان در راه‌رو متوقف شدم و گفتم:

-راستی اگنس...

-بله خانوم؟

به سمتش چرخیدم و گفتم:

-من می‌خوام بلیط بگیرم تا آخر این هفته برم ایران‌. احتمالا دو یا سه هفته‌ای هم بمونم اونجا. یادت باشه به کسی چیزی نگی.

-برای چی انقدر ناگهانی؟! اتفاقی افتاده خانوم؟!

-باید خواهرم رو ببینم و با پدرم حضوری حرف بزنم.

romangram.com | @romangram_com