#اسارت_نگاه_پارت_235
لبخندش محو شد و در جایش ایستاد. سرش به سمتم چرخید و در چشمانم نگاه کرد. منتظر ماندم حرفی بزند، هیچ نگفت اما نگاهش پر از حرف بود. حرفهایی برای رها کردن این موضوع و از یاد بردنی که برای من محال بود! سرش را چرخاند و دوباره به راه افتاد. همین که شانههایم در حصار آغوش گرمش بودند، لذتی پایان ناپذیر، توام با گرمایی دلنشین در تمام وجودم پخش میکرد. تا به خودم آمدم در پارکینگ کنار ماشینش ایستاده بودیم. در را باز کرد و مرا روی صندلی نشاند. حال من بهتر از آن بود که او فکر میکرد ولی من از فکر او که ما را در آخرین ملاقات احتمالی به هم نزدیکتر میکرد، ممنون بودم. فکر اینکه این آخرین ملاقات من با او باشد، تنم را مثل آدمی که نیمه شب زمستانی سرد او را زنده به گور میکنند، از سرما و یاس لرزاند. ماشین را روشن کرد و راه افتاد. با تمام وجود آرزو کردم این راه بیانتها باشد و در مسیرش بینهایت چراغقرمز کار گذاشته باشند تا بتوانم یک دل سیر، در چشمانش نگاه کنم، اما بعضی آرزوها خیلی محالند! از شدت خوششانسی، مسیر پر از چراغهای راهنمایی بود که هر وقت به آنها میرسیدیم، سبز بودند و برای مردمی که به چراغقرمز لعن و نفرین میفرستادند، قرمز میشدند. طولی نکشید که جلوی لابی توقف کرد. سرم را به صندلی پشتم تکیه داده و از شیشهی کنارم به بیرون خیره شده بودم. برای اینکه پیاده نشوم تا زمان خداحافظی برای همیشه از او نرسد، چشمانم را بستم و خودم را به خواب زدم.
-آرزو.
جوابی ندادم.
-بیدار شو وگرنه از شدت ضعف از حال میری.
باز هم جوابی ندادم. دستش روی شانهام قرار گرفت. آرام شانهام را فشرد و رها کرد و گفت:
-آرزو پاشو... پاشو آرزو.
ناخودآگاه اخم کردم و گفتم:
-نمیخوام پاشم.
لحنش رنگ شیطنت گرفت و گفت:
-یعنی دلت نمیاد از من دل بکنی و بری خونهت؟
سریع چشم باز کردم و خشک گفتم:
-نخیر!
بدون اینکه نگاهش کنم در ماشین را باز کردم و پیاده شدم. در را تا نزدیک به بسته شدنش هل دادم اما دلم نیامد ببندم. خیلی با خودم کلنجار رفتم که او را تنبیه کنم ولی نگاه نکردن در چشمانش، بیشتر از تنبیه کردن او، تنبیه کردن خودم محسوب میشد! به ناچار منطقم را خفه کردم و در را کامل باز کردم. سرم را پایین آوردم و در نگاه آرام و مغمومش غرق شدم. دلم ساعتها نگاه کردن در چشمانش را میخواست اما بیش از چند لحظه، برای این نگاه کردن دوام نیاوردم. سرم را پایین انداختم و گفتم:
-خدانگهدار.
با لحنی پردرد گفت:
-خداحافظ.
romangram.com | @romangram_com