#اسارت_نگاه_پارت_237


-که اینطور. پس امیدوارم خوش بگذره. من به کسی چیزی نمیگم خانوم. نگران نباشید.

-ممنونم ازت.

چرخیدم و دوباره به سمت اتاقم راه افتادم. لبخندی کج به نشانه‌ی پوزخند به خوش‌خیالی اگنس زدم. او فکر می‌کرد قرار است به من خوش بگذرد!

***

به چشمان خودم شک کردم. جلوتر رفتم و در فاصله‌ی یک متری پشت سرش متوقف شدم. با صدایی که تعجب در آن موج می‌زد گفتم:

-رایان!

سریع سرش به سمتم چرخید. چشمانش از شدت تعجب گرد شدند:

-آرزو!

همزمان با هم گفتیم:

-تو اینجا چی کار می‌کنی؟

دستم را روی دهانم گذاشتم. رایان لبخندی کم‌جان زد و گفت:

-نگفته بودی میای ایران! باید بیرون فرودگاه ببینمت؟!

دستم را از روی دهانم برداشتم و گفتم:

-تو هم نگفته بودی میای ایران! چی شده که الان اومدی؟!

دستش را در جیب کت مردانه‌اش فرو برد و گفت:

-خب بیا اول تاکسی بگیریم، بعد راجع بهش حرف بزنیم. چطوره؟


romangram.com | @romangram_com