#اسارت_نگاه_پارت_219
صدای زنگ موبایلم نگذاشت جواب مرا بدهد. تماس را وصل کردم. صدای ناراحت و لرزان آرشیدا را شنیدم که گفت:
-آرزو میتونیم الان با هم حرف بزنیم یا سرت شلوغه؟
غم و تشویش در صدایش موج میزد. غم و تشویشی که باعث شد دلشوره تمام بدنم را به بازی بگیرد. ناخودآگاه دستم را بالا آوردم که در موهایم فرو ببرم، اما با دیدن ماکان که به من اخم کرده بود، دستم را پایین انداختم و لبهی بلوزم را در دست گرفتم. فشارش دادم و نگرانیام را روی آن تخلیه کردم. به زور آب دهانم را قورت دادم تا بغض کوچک تشکیل شده در گلویم را مهار کنم. با صدایی که خودم هم به زور میشنیدم ل**ب زدم:
-چرا صدات میلرزه؟! چرا انقدر ناراحتی؟! نکنه اتفاق بدی افتاده! هان؟!
سریع در جوابم گفت:
-نه! یعنی آره... یعنی نه!...
مکثی کرد و پس از آنکه دو نفس بلند که صدای لرزششان شنیده میشد را کشید، با صدایی آهسته گفت:
-راستش من باید با تو راجع به یک چیزی صحبت کنم. الان وقت داری؟
نفسی عمیق از آسودگی خیال کشیدم و گفتم:
-باشه، صحبت میکنیم. اما الان بیرونم.
-پس ببخشید الان زنگ زدم.
لبخندی کج بر لبم نمایان شد و گفتم:
-اشکالی نداره آرشیدا! من الان خونه نیستم ولی وقتی رسیدم بهت زنگ میزنم که حرف بزنیم. باشه؟
-باشه، پس منتظرم. خداحافظ.
-خدانگهدار.
تماس را قطع کردم و به صفحهی گوشیام خیره شدم. دلهره هنوز هم در وجودم جولان میداد. تا به حال آرشیدا تا این حد بیمقدمه با من حرف نزده بود!
romangram.com | @romangram_com