#اسارت_نگاه_پارت_218

چشمانم از تعجب گرد شدند و گفتم:

-مگه تو به من کیک دادی که انتظار داری منم بهت کیک بدم؟!

لبخندش را عمیق‌تر کرد و گفت:

-به مناسبت دوستی‌مون امروز کیک نخوریم؟

چشمانم را ریز و صدایم را صاف کردم. حس کردم ذره‌ذره‌ی وجودم از شدت گرما به آتش کشیده شد. آن‌قدر مرا حرص داده بود که بدنم از داغی در حال انفجار بود! دستم را کنار صورتم به طرفین تکان دادم تا کمی خنک‌تر بشوم. نفسی عمیق کشیدم و در حالی‌که نیمه‌ی راست لبم را به بالا کش می‌دادم گفتم:

-اونو تو باید مهمون کنی موسیوی به ظاهر جنتلمن!

دستش را زیر چانه‌اش گذاشت، لبخندی زد و گفت:

-باشه فقط به شرط این‌که هر شب بعد از کار همدیگه‌ رو ببینیم. یکشنبه‌ها هم استثنا نیستند. اگه یک ماه این رویه رو ادامه دادیم خودم یک کیک خوشمزه می‌پزم. چطوره؟

با هر جمله‌اش در دلم کیلوکیلو قند آب می‌شد. به قدری خوشحال و هیجان‌‌زده شده بودم که قلبم دیوانه‌وار، تندتر از همیشه می‌تپید. آرزوی من هم دقیقا همین بود که هر شب او را ببینم و شب با یادآوری خاطرات جدیدم با او، به خواب روم. صاف نشستم و نفسی عمیق کشیدم تا بر هیجانم مسلط شوم. با لحنی خشک و بی‌تفاوت گفتم:

-این همه وقتمو بذارم تو رو ببینم، بعدشم خودت کیک بپزی؟! خب منو یک کافی‌شاپ خوب مهمون کن، یک کیک درست حسابی بخوریم.

خنده‌ای کوتاه کرد و چشمان من به حفره‌های روی گونه هایش دوخته شدند. زیاد طولی نکشید که خنده‌اش به لبخند تبدیل شد و گفت:

-مطمئن باش وقتی کیک دستپخت منو بخوری، دیگه ل**ب به کیک‌های کافی‌شاپ‌ها نمی‌زنی.

لبخندی کج زدم و گفتم:

-واقعا کی یه همچین تعریفی ازت کرده؟!

با لحنی پرغرور گفت:

-همه‌ی اونایی که امتحان کردن گفتن بی‌نظیره.

-واسه این‌که ناراحت نشی اینو گفتن.

romangram.com | @romangram_com