#اسارت_نگاه_پارت_217
-خوب درکت میکنم اما گاهی اوقات باید به این حس تنهایی خودت غلبه کنی. همیشه کسی نیست که کنار تو توی پارک قدم بزنه، بیاد سینما روی صندلی کنارت بشینه و با هم پاپکرن بخورید، باهات به تئاتر بیاد و با هم دربارهی نمایش حرف بزنید و اون رو به نقد بکشید یا با تو به کنسرت موسیقی بیکلام بیاد و همزمان با تو چشمهاشو ببنده و از صدای سولویی که پخش میشه در کنار هم لذت ببرید. میدونی آرزو، گاهی اوقات باید تنهایی بری کافیشاپ و یک قهوه فقط برای خودت سفارش بدی، گاهی اوقات باید تنهایی توی پارکی که صدای خندههای آدمهاش رو در کنار عزیزانشون میشنوی قدم بزنی، گاهی باید تنهایی به سینما بری و غرق بشی توی فیلمی که غریبه بودن کسی که روی صندلی کنارت نشسته رو از یادت ببری، گاهی باید تنهایی به تئاتر بری و همهی حواست رو به نمایش بدی، در حالیکه کسی کنارت نیست که در مورد نمایش باهاش حرف بزنی. اینا رو برای خودت میگم آرزو، این رو باید همیشه یادت باشه که هیچکدوم از آدمهای زندگیت تا ابد موندنی نیستند، پس یاد بگیر اگر محکوم به تنهایی مطلق تا ابد شدی، به زندگیت ادامه بدی و لذت ببری، هر چند تجربهی خیلی چیزها در تنهایی شیرینی کمتری داره، اما از تلخی تجربه نکردنشون بهتره!
-اگر آدم از همون اولین روزی که متولد میشه همهی این چیزها رو تنهایی تجربه کنه، بعدا هم میتونه تنها تجربه کردنشون رو تحمل کنه ولی وقتی از اول با کسایی که دوستشون داره تجربه کنه، تجربهی تنهاییش آدم رو فقط میبره توی خاطراتش و حسرت به دلش میذاره.
-اگر همهی تمرکز اون آدم روی تنهاییش باشه، همین میشه ولی باید فکر کنه از اول هم کسی نبوده.
-نمیشه همچین فکری کرد!
کمی پشت گردنش را با دستش خاراند و گفت:
-من که خیلی حرف زدم تا منظورمو بهت برسونم اما میدونم الان بحث با تو بینتیجهست، پس بیخیالش. خب تو گفتی سینما هم دوست داری؟
لبخندی کج زدم و گفتم:
-الان تو موضوع رو عوض کردی چون میترسیدی توی بحث کم بیاری، مگه نه؟
لبخندی آکنده از شیطنت زد و گفت:
-من به کم آوردن تو فکر کردم و نخواستم ناراحت بشی.
لبخند کجم را پررنگتر کردم و گفتم:
-تو که راست میگی!
-معلومه که راست میگم.
پوفی کشیدم و گفتم:
-خب جناب خودشیفته بهتر نیست دیگه بریم؟
-به من کیک نمیدی؟
romangram.com | @romangram_com