#اسارت_نگاه_پارت_220
-آرزو.
نگاهم را از صفحهی گوشیام که حالا کاملا خاموش شده بود، گرفتم و به ماکان که با نگاهی آرامشبخش نگاهم میکرد، چشم دوختم. گیج پرسیدم:
-بله؟
-میخوای بریم؟
در جوابش سرم را به پایین تکان دادم و گفتم:
-آره بهتره بریم.
از روی صندلیاش بلند شد و صندلی مرا کمی عقب کشید. بلند شدم و با قدمهایی تند به سمت صندوق رفتم. زیاد طولی نکشید که حساب کردم و با هم از کافیشاپ بیرون رفتیم.
-خب من دیگه میرم.
-پیاده؟!
-آره.
-خب بیا سوار ماشینم شو میبرمت!
-نه! بهتره هر چه زودتر بری خونه و با خواهرت حرف بزنی.
-ماکان من میتونم یه کم دیرتر...
-خب من دیگه میرم. خداحافظ.
دستش را بالا آورد و به علامت خداحافظی با من آن را تکان داد و ادامه داد:
-فردا شب میبینمت مادمازل.
لبخندی کج به رویش زدم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com