#اسارت_نگاه_پارت_213
-عزیزم من دوست دخترتم دیگه؛ تو رو بهتر از هر کس دیگهای و حتی بیشتر از خودت میشناسم!
چشمانش از تعجب گرد شدند. انتظار چنین برخوردی را از من نداشت. به نظر من که کاملا حق داشت، چرا که خودم هم انتظار چنین حرفی را آن هم با آن صدای پر عشوه، از خودم نداشتم!
-آرزو خودتی؟!
لبخندم محو شد و با لحنی جدی گفتم:
-چیه؟ خوشت نیومد؟ خب وقتی میگی من دوست دخترتم، باید این جوابم بشنوی دیگه!
چشمانش را آرامآرام ریزتر کرد و لبخندی پرشیطنت بر لبش نمایان شد. با لحنی که از آن خباثت میبارید گفت:
-فکر نمیکردم انقدر آمادگی دوست دخترم شدن رو داشته باشی مادمازل!
-اوه موسیو! شکسته نفسی میفرمایید! من هم هرگز فکر نمیکردم شما تا این حد آمادگی اعلام دوست شدن با من رو، اون هم بدون مقدمه داشته باشید!
لبخندی کج را ضمیمهی حرفهایم کردم که لبخند او هم در جوابم عمیقتر شد. کاملا معلوم بود پشت لبخندها و نگاههایمان برای هم شمشیر تیز کردهایم که هر طور شده، برندهی این مبارزه شویم. طولی نکشید که گارسون به میز ما رسید و سینیاش را روی میز گذاشت و فنجانهای نسبتا بزرگی که از آنها بخاری با بوی بهشت خارج میشد را جلوی من و ماکان گذاشت. لبخند اطمینانبخشی به رویمان زد و گفت:
-امر دیگهای نیست.
ماکان سرش را به علامت نفی تکان داد و گارسون از میز ما دور شد. دستهی فنجانم را با انگشتانم گرفتم و گفتم:
-بریم توی بهشت.
ماکان لبخندی زد و گفت:
-وقتی کنار من هستی توی بهشت هستی دیگه، قهوه فقط نوشیدنی بهشتی تو بعد از چایه.
اخمی کردم و گفتم:
-نه خیر! چای بعد از قهوهست!
romangram.com | @romangram_com