#اسارت_نگاه_پارت_212

-موهاتو نمی‌کِشی!

لبخند کجی زدم و گفتم:

-موهای خودمه!

لبخندی زد و گفت:

-و خودت دوست دخترمی!

-چه ربطی داشت؟!

-خیلی ربط داشت! پا روی دُم مرد زندگیت نباید بذاری.

تک خنده‌ای عصبی کردم و گفتم:

-مرد زندگیم؟! دیگه چی؟

لبخندش پررنگتر شد و گفت:

-فعلا دیگه هیچی جز این‌که دستتو از موهات بیرون بیار.

از خشم دستم مشت شد. با دستش مچ دستم را گرفت و کمی فشار داد. حرارت دستش از مچ دستم تا نوک انگشتان دستم رسید و حتی موهایم را گرم‌تر کرد. می‌دانستم می‌توانست محکم‌تر هم فشار دهد ولی همین فشار هم، مشتم را به اندازه‌ی کافی سست کرد. با صدای قدم‌های گارسون که هر لحظه بلندتر می‌شد، سریع دستم را از موهایم بیرون آوردم ولی ماکان هنوز هم مچ دستم را در دستش نگه داشته بود. به گارسون که پرسید "سفارشتون؟" چشم دوختم. ماکان سوالی به من نگاه کرد. معلوم بود می‌خواست من انتخاب کنم تا او هم مثل من سفارش دهد. صدایم را کمی صاف کردم و گفتم:

-دو فنجان موکا.

-بسیار خب تا ده دقیقه‌ی دیگه حاضر میشه.

چرخید و از میز ما دور شد. چشم از مسیری که طی کرد گرفتم و سرم را چرخاندم. یک جفت تیله‌ی تیره‌رنگ که از تیرگی به سیاهی می‌گرایید، نگاهم را به خودش معطوف کرد. شیطنت و کنجکاوی در نگاهش موج می‌زد. با لحنی مشکوک پرسید:

-چرا دو تا موکا؟! من که نگفتم چی می‌خوام سفارش بدم!

لبخند کجی به رویش زدم. صدایم را نازک‌تر کردم و گفتم:

romangram.com | @romangram_com