#اسارت_نگاه_پارت_214
لبخندش پررنگتر شد و گفت:
-معلومه که اینطور نیست! هیچی از چای بهتر نیست!
لبخندی کج زدم و گفتم:
-تو مثل پیرمردهای ایرانی میگی فقط چای.
-بَهبَه چه پیرمردهای باصفایی!
پوفی کشیدم و گفتم:
-اصلا تو باید با پیرمردها هم سفره بشی، تو رو چه به مادمازلی مثل من؟
-محض اطلاع عرض کنم که موسیو و مادمازل در کنار هم کامل میشن.
اخمی کردم و دست به سینه شدم. چشمکی زد و فنجانش را برداشت. اولین جرعهاش را که خورد، تا آخرش را سر کشید. لبخندی از غرور زدم و گفتم:
-خوشت اومد چه سلیقهای دارم؟
لبخندی زد و گفت:
-به من رفتی دیگه.
-به تو؟! حیف من نیست به خودت تشبیه میکنی؟!
کمی چانهاش را خاراند و گفت:
-راست میگی! حیف من که میگم تو شبیه منی!
اخمی کردم که باعث خندهی دلنشینش شد. نگاهم روی حفرههای عجیب جذابِ روی گونههایش ثابت ماند. خندهاش که بند آمد، نگاهم را از گونههایش گرفتم و به فنجان جلویم چشم دوختم. برای اینکه بیشتر حرص نخورم تا او از حرص خوردنم لذت ببرد، خودم را با نوشیدن قهوهی مورد علاقهام مشغول کردم.
با تمام شدن محتویات فنجان، مغموم به ظرفِ عشق تمام شدهام خیره شدم. ماکان در حالیکه به خنده افتاده بود گفت:
romangram.com | @romangram_com