#اسارت_نگاه_پارت_209


بغضی بزرگ در گلویم شکل گرفت. نگاهم را در مردمک چشمانش متمرکز کردم. لایه‌ای نازک از اشک جلوی چشمانم پرده کشید و از وضوح دیدم کاست. یک دسته موی سرم از غم بزرگی که سال‌هاست قلبم را به درد می‌آورد، برایش با ارزش‌تر است! تند پلک زدم تا دو قطره اشک از چشمانم بریزد و واضح‌تر ببینم. نگاهش رنگ بُهت و ناباوری گرفته بود. بدون این‌که حرکتی بکند یا حرفی بزند، در جا خشکش زده بود. بعد از چند لحظه سریع سرش را پایین انداخت. ساعدم را رها کرد و با دستش پیشانی‌اش را ماساژ داد. در همان حال شمرده گفت:

-گریه نکن لعنتی!

اخم کردم و دلخور گفتم:

-به من میگی لعنتی؟!

ماساژ پیشانی‌اش را متوقف کرد و سرش بالا آمد. متعجب نگاهم کرد که گفتم:

-پس میرم که نیازی به لعنت فرستادنت نباشه!

کیفم را برداشتم و از روی صندلی بلند شدم. چشم از او گرفتم و به سمت در خروجی چرخیدم که مچ دستم را محکم با دستش گرفت. به سمتش چرخیدم و عصبی پرسیدم:

-چیه؟!

همچنان که دستم را گرفته بود از روی صندلی‌اش بلند شد. نگاهش رنگ جدیت و خشم گرفته بود. با لحنی که جدیت نگاهش را تکمیل می‌کرد گفت:

-بشین!

-چرا بشینم؟! واسه این که به من بگی لعنتی؟!

-آرزو بشین!

-نمی‌خوام بشینم!

-اینجا جای مشاجره نیست! نکنه فراموش کردی الان توی یک مکان عمومی هستیم؟!

اخمم غلیظ‌تر شد و از شدت عصبانیت دندان‌های فک بالا و پایینم را محکم به هم فشار دادم. صدای این به هم فشردن را می‌شنیدم ولی آرام نمی‌شدم! تنها دلیلش برای نشستن من، حضور در مکان عمومی بود و اصلا به بیرون آوردن این ناراحتی از دل من، فکر هم نمی‌کرد! همان لحظه گارسون جوانی که گویی تازه آنجا استخدام شده بود به سمت ما آمد و گفت:

-مشکلی پیش اومده؟


romangram.com | @romangram_com