#اسارت_نگاه_پارت_210

ماکان لبخندی به رویش زد و گفت:

-راستش دوست دخترم فکر می‌کنه قهوه‌های اینجا دیگه به خوش طعمی قدیم نیست، اما من دارم سعی می‌کنم بهش اطمینان بدم اینجا هنوز هم قهوه‌هاش بی‌نظیره.

چشمانم از شدت تعجب گرد شدند. اگر از داستان‌سازی سریعش بگذریم، این‌که نسبت دوست دخترش بودن را به من می‌داد، واقعا جای تعجب داشت! گارسون در جواب ماکان گفت:

-اوه البته حق با شماست! خیلی ممنون که اینجا رو انتخاب کردید.

نگاهی اطمینان‌بخش به من انداخت و گفت:

-شک نکنید حق با آقاست خانوم. مطمئن باشید هر سفارشی که بدید، شما رو از اومدن به اینجا پشیمون نمی‌کنه.

لبخندی کج به روی گارسون زدم و گفتم:

-پس سعی کنید خودتون رو به من اثبات کنید.

لبخندی زد و گفت:

-البته! بفرمایید بشینید.

بالاجبار روی صندلی‌ام نشستم که ماکان هم روی صندلی‌اش نشست و لبخندی پرشیطنت به رویم زد. گارسون منوها را روی میز گذاشت و رفت. به محض آن‌که دور شد، لبخند کجم پررنگ‌تر شد و گفتم:

-دوست دخترت؟! چقدر جالب!

لبخندش جان بیشتری گرفت و گفت:

-جالب‌تر هم میشه.

-باشه پس یادت باشه خودت این بازی رو شروع کردی موسیو.

-و تو هم ادامه‌ش میدی مادمازل، مگه نه؟

تا آخرین حدی که امکان داشت لبخند کجم را پررنگ‌تر کردم، به حدی که حتی گونه‌هایم از شدت فشار این لبخند تصنعی به درد آمدند. با لحنی پرشیطنت گفتم:

romangram.com | @romangram_com