#اسارت_نگاه_پارت_208

-درست مثل خودت.

ناخودآگاه از شدت خجالت سرم را پایین انداختم. حرارت صورتم را خیلی خوب حس می‌کردم. قلبم از شدت ذوق و هیجان تندتر و کوبنده‌تر از قبل تپید. پشت دستم را روی گونه‌ام گذاشتم. داغِ‌داغ بود ! مطمئنا گُر گرفته بودم؛ دقیقا مثل زمانی که در خوردن زیاده‌روی می‌کنم و نوشیدنی می‌شوم! اما الان من حتی یک قطره آبجو هم نخورده بودم! برای رهایی از این حال عجیبم که با یک جمله‌ی کوتاهش مرا اسیر کرده بود، سریع از ماشین پیاده شدم. او هم پیاده شد و خودش را به من رساند. بدون هیچ حرفی نگاهم کرد. نفسی عمیق کشیدم تا بر خودم مسلط بشوم.

-آرزو.

سرم بالا آمد و نگاهم به نگاهش گره خورد. از همان لبخندهای آرامش‌بخشش به رویم پاشید و گفت:

-بهتر نیست بریم داخل؟

نگاهش رنگ شیطنت گرفت. خوشحال بودم که سعی می‌کرد مرا از این حال بیرون بیاورد. لبخندی کج به رویش زدم و گفتم:

_البته که هست! بریم.

دستش را به نشانه‌ی تعارف مقابلم دراز کرد و من راه افتادم. با چند قدم بلند خودش را به من رساند و شانه به شانه‌ام تا در کافی‌شاپ مرا همراهی کرد. همین که در را باز کرد، بوی خوب قهوه و شکلات بینی‌ام را به بازی عاشقانه‌ای دعوت کرد. نفسی عمیق کشیدم و عطر خوبش تمام وجودم را برای نوشیدن فنجانی قهوه، تشنه کرد. صدای موسیقی گوش نوازی که توسط نوازندگان گوشه‌ی سالن نواخته می‌شد، سرم را به سمتشان چرخاند. نگاهم روی مردی که کت و شلوار رسمی پوشیده بود و پیانو می‌زد ثابت ماند. خودم را جای او پشت آن پیانو تصور کردم. چقدر پیانو را دوست داشتم و بابا به دلیلی که هنوز هم نمی‌دانم چیست، مرا برای همیشه از پیانو زدن منع کرده است! به سمت میزی که به ارکستر جوان نزدیکتر بود رفتم و روی یکی از صندلی‌هایش نشستم. چشمانم را بستم و تمام حواسم را روی بینی و گوش‌هایم متمرکز کردم. صدای به عقب کشیده شدن صندلی روبرویم را شنیدم. چشم باز کردم و با لبخندی کج، به ماکان که روی صندلی روبرویم جا خوش کرده بود نگاه کردم. لبخندی به رویم زد و گفت:

-خیلی موسیقی رو دوست داری؟

-آره، خیلی.

-فقط گوش دادنش رو دوست داری یا سازی هم می‌زنی؟

دهانم کمی باز شد ولی با یادآوری قولی که بابا از من گرفته بود، بسته شد. سرم را پایین انداختم و دستم را در موهایم فرو بردم. ساعد دستم را با دستش گرفت و گفت:

-چی انقدر اذیتت می‌کنه آرزو؟

سرم بالاتر آمد و در نگاه آرام و اطمینان‌بخشش غرق شدم.

-اگر بخوای می‌تونی بهم بگی اون چیه.

سکوت کردم. هر چند دلم درد و دل کردن با کسی را می‌خواست و بیشتر از هر کس دلم می‌خواست او، کسی باشد که پای درد و دل‌های من می‌نشیند، اما حق نداشتم از گذشته‌ام پرده بردارم. سکوتم را که دید ادامه داد:

-اگر هم نمی‌شه به من بگی فراموشش کن. برای مهار کردن خشمت به موهات آسیب نزن!

romangram.com | @romangram_com