#انسانم_آرزوست_پارت_185


صدای اعتراض امیز زن عمو:

_خبه خبه!توام!این حرفا رو جلو این مادر مرده نزن!همینجوریشم واسه من دم دراورده داره از وقت بچه اشم میگذره مرد گنده!همین مونده توام بشینی این حرفارو بکنی تو گوشش!به خودت نگاه نکن هنوز جا داری!این گنده بک دیگه داره پیر میشه!

برخلاف ماهان که شور و شر ترین عضو خانواده است فرامرز صدا ازش در نمیاد!یعنی در میادا ولی معمولا ترجیح میده تو جر و بحث شرکت نکنه...نگاهش رو میبینم...نگاه مستقیم و خیره و خجالتزده ای که در تلاقی با نگاهم به سرعت مسیرش عوض میشه و سرخی گونه های تراشیده اش نشان از شرمزدگیشه!»

دوباره لبخند میزنم...توهم....توهم نشونه ی مرگه!باروو میگفت تو اوضاع وخیم وقتی خوابای بد ببینی یعنی هنوز زنده ای...یعنی داری میجنگی!یعنی بری زنده بودنت امید داری و تلاش میکنی!ولی امان از روزی که رویاها شروع بشن! حالا رویاهای منم شروع شده ان....دارم به مرگ نزدیک میشم...اینو خیلی خوب میفهمم...از بوی فسادی که فقط خودم حسش میکنم...از رویاهای شیرینم....از توهم های قشنگ!

***

_مهتا!؟مهتا....پاشو دختر داری منو میترسونی!مهتا!!

خنکای قطرات اب که روی صورتم پاشیده میشه به پلک هام توانی دوباره برای باز شدن میده...چشم هام اول همه چیز رو تار میبینن...کم کم چهره ی نگران یوسف مقابل چشم هام واضح میشه...انگشت خیسش رو روی لبم میکشه...اب!!!

زمزمه میکنم:

_آ...آب!

یوسف گویی از شدت شوق دست و پاشو گم کرده باشه میگه:

_اره عزیزم...اره...الان...یه ثانیه صبر کن!

سریع پشت کمرم رو میگیره و کمکم میکنه بشینم...ظرف اب رو میگیره جلوی لب هام....دوباره زنده میشم!از مرگ برمیگردم...مثل ماهی که دور از اب مونده باشه!!!نمیدونم چطور هنوز زنده ام!هرکس دیگه ای بود با این شرایط،با وجود بیماری دووم نمیاورد!!!

_مهتا پیاده رفتم تا کمپ بعدی!!اونجا تونستم با امداد ارتباط برقرار کنم!گفتن تا نهایتا دو روز دیگه نیروی امدادی میفرستن!!!

لبخند بیرمقی نثارش میکنم....دوباره کمکم میکنه دراز بکشم....دستمو توی دستاش میگیره و تو چشم هام خیره میشه...

_مهتا!؟

romangram.com | @romangram_com