#انسانم_آرزوست_پارت_186


فقط نگاهش میکنم....

_میدونم نباید همچین چیزی رو بگم ولی....

منتظر چشم میدوزم به لب هاش....

_من مبتلا شدم!!!

یه سطل اب یخ رو سرم خالی میشه...نه!!!دیگه نه!!!یوسف دیگه نه!نه بعد از این همه زجری که کشیدم!!!خدایا این یکی دیگه نه!!!!با دردی که توی وجودمه خیره میشم توی چشم هاش....اشک هام بی اختیار سرازیر میشن...

***

«نسیم ملایمی میوزه و موهای مواجم رو در جهت خودش به رقص در میاره....لبخند میزنم....دست میکشم روی ردای بلند سفید رنگم....گوش میسپرم به صدای اب...باروو تعریف میکنه:

_16سالم بود که برای اولین بار اسلحه دستم دادن...ترسناک بود!اون اوایل بعضی وقتا سر پست های نگهبانی خوابم میبرد!وقتی بیدار میشدم چند فصل کتک مفصل نوش جان میکردم!!!

باروو پوزخند میزنه...نگاهش هم میخنده....مثل همیشه....یشمی های سر سبزش غرق شادی میشن...

_اون موقع اقای یوسفی تازه اومده بود کمپ!پسر مسئول کمپ بود!19 سالش بود!با اینکه باهام اختلاف سنی چندانی نداشت ولی حسابی هوامو داشت....به ظاهر جدیش نگاه نکن...مهربون بود...خیلی خوش قلب بود...خاطراتی که از اون دوران یادمه جز رنج اور و دلخراش بودنشون شنیدنشون لطف دیگه ای نداره!یادمه اونموقع ها پدر خدابیامرز اقای یوسفی با بودجه ی کمپ یه کارگاه صنایع دستی توی بازار شهر باز کرده بود برای اشتغال زایی واسه زن های بیوه و بی سرپرست...تا بتونن از طریق هنر هاشون کسب درامد کنن...یه روز که همراه سرباز ها برای بازرسی و سر کشی رفته بودم الشباب حمله کرد....از اون ماجرا چیزی جز خون یادم نیست!!!چه صحنه هایی که ندیدم!تمام بند و بساط فروشنده ها متلاشی شده بود...همه جا خون بود...از بازار چیزی جزیه مشت مخروبه باقی نمونده بود.... تنها صداهایی که شنیده میشد صدای اه و ناله های دردناک بود...صدای فریاد های پر از درد مردم....صدای زجه ی مادر بالای سر بچه اش...

با اشک هایی که توی چشم هام حلقه زده نگاهش میکنم....بغض سیب مانند حنجره ام رو خراش میده...ناگهان صدای انفجار...داخل شهر....خاک و گرد و غبار....صدای زجه های دردناک.... تمام بند و بساط فروشنده ها نابود شده...زخمی زیاده...کشته زیاده....چند تا نیروی حلال احمر اومده ان ونیرو های کمپ های دیگه...خیلی خیلی دلخراشه...تو شهر خونه ها اواره و خرابه است...ماشینای نظامی مدام رد میشن...جنگ میشه...تیر اندازی...کشت و کشتار...»

از خواب میپرم....پلک هامو به سختی باز میکنم....مدام رویا پردازی میکنم...مدام توی خلسه های شیرین گذشته فرو میرم...این نشانه ی خوبی نیست!من دارم میمیرم...اینو خودم هم حس میکنم!!!

***

«کوله پشتی حاوی چندیدن کتاب قطور و سنگینم رو کنار در روی زمین رها میکنم...هراز گاهی از دانشگاه ،همراه فریال به خانه ی عمو سر میزنم...فریال هم پشت سرم میاد داخل و در رو میبنده...کفش هامو در میارم و کوله پشتی ام رو کشون کشون میبرم سمت هال...با دیدن بابام و عمو که این وقت روز نشسته ان روی مبل و با هم صحبت میکنن تعجب میکنم...

_بابا؟

romangram.com | @romangram_com