#انسانم_آرزوست_پارت_184


دوباره میخندم....چقدر شادم...چقدر خوشحال...بی دغدغه...اروم!یه قطره اشک از کنار گوشم رد میشه و میچکه روی متکا!صداشو میشنوم!فقط صداهارو میشنوم...دوباره گوش میدم....

_خوب مهتا خانوم!شنیدم تصمیم داری خبرنگار بشی!به سلامتی یه سال دیگه داری اره؟

خجالتزده سری پایین میاندازم و میگم:

_بله عمو جون.

_انشالله که قبول میشی دخترم.میشی خانوم خبر نگار،تو تلویزیون میبینیمت ذوقتو میکنیم!

صدای زن عمو از اشپزخونه بلند میشه:

_انشالله!!!انشالله!چشم حسود کور شه الهی!

بوی دود اسپند میپیچه توی تراس...میخندم...صدای جر و بحث ماهان و فرامرز(پسر عموم) پیچیده توی حیاط... فریال(دختر عموم) که دوسال ازم بزرگتره،میشینه کنارم و با لبخند نگاهم میکنه...

_میگم مهتا خوب درس بخون دانشگاه من قبول شی مثل مدرسه باهم بریم و بیایم خوب؟

ذوقزده نگاهش میکنم...چه دختر عموی دوست داشتنی ای!میخندم و میگم:

_چشم!

صدای عمو بلند میشه:

_چتونه شما دوتا؟یه محله رو گذاشتین رو سرتون!خجالت بکشین مردای گنده!وقت زن گرفتنتون شده دیگه شما دوتا!

ماهان غر میزنه:

_عمو زن کیلو چند!مجردیه و عشق و حالش!تا کیف و حال جوونی هست چرا ادم زیر بار مسئولیت بره!؟

romangram.com | @romangram_com