#انسانم_آرزوست_پارت_183
کلافه دستی توی موهام میکشم و سرم رو بین بازو هام میگیرم...به یاد اولین روزم توی کمپ میفتم...حدود دوماه از اون روز میگذره....اشک توی چشم هام حلقه میزنه!کی فکرشو میکرد اوضاع میتونه از اون چیز هایی که اولین روزای اقامتم توی کمپ دیدم هم بدتر بشه!
***
چند روز از اقامت وحشتناکمون داخل کمپ مجاور میگذره...بدن هر دوی ما به شدت با ضعف مواجه شده و از کمبود اب و مواد غذایی در حال متلاشی شدنه....دیگه حتی نمیتونم تعداد زخم های روی سطح بدن و صورتم رو بشمرم!!!نقشه امون این بود که اگر توی این کمپ چیزی دستگیرمون نشد بریم به کمپ های دیگه...ولی از خوش شانسی ذاتیمون بنزین ماشین تموم شده و ما اینجا توی یه کمپ مخروبه وسط ناکجا آباد گیر افتادیم!
تمام بدنم داره تو اتیش میسوزه...لب هام از شدت خشکی چسبیدن به هم...انگار که با نخ و سوزن بهم دوخته شده باشن...پلک هام از هم باز نمیشن...وقتی هم به سختی بازشون میکنم جز تصاویر مبهم و مات چیزی نمیبینم...تنها چیزی که به وضوح قادر به احساسش هستم صداست!انگار راست گفته ان که تنها صداست که میماند...میون درد عمیق و وحشتناکی که وجودم رو مملو کرده لبخند میزنم و از فشاری که این خنده ی دردناک به قفسه ی سینه ام وارد کرده به خود میپیچم... اینبار اخم در هم میکشم و به صدا ها گوش میدم....صدا صدای مادرمه:
«_مهتــــا!دیر شد مامان!الان صدای بابات در میادا!زود باش!
لبخند میزنم...
_الان میام مامانی.دارم موهامو میبندم...بالا ببندم یا پایین؟
ماهان سرش رو از لای در اتاق داخل میاره و میگه:
_میمون میمونه عشقم.چه فرقی داره موهاشو بالا ببنده یا پایین؟
با اخم نیمخیز میشم سمت در و ماهان میزنه به چاک....صدای قهقه ی پسرونه اش طنین انداز فضای خونه میشه....
_بریم!
_خوب میمون خانوم میبینم که موهاتو بالا بستی خوشگل تر شدی!جل الخالق!فکرشو نمیکردما!یعنی یه کش موی ساده اینـــــــــقدر تو زشتی و خوشگلی شامپانزه ها تاثیر...
_ماهـــــــــان!!؟
این صدای باباست!صدای هشدار دهنده و بد اخلاق بابا!الارم هشداری که اینجور مواقع وقتی احساس میکنه مواضع سوگولی خانمش در خطره فعال میشه!!!لبخند میزنم و با بدجنسی به روش شکلک در میارم....اخم میکنه و زیر لب میگه:
_عنتر خانوم!بدون حمایت بابا هم میبینمت دیگه!
romangram.com | @romangram_com