#انسانم_آرزوست_پارت_182
بیمارستان دیگه برامون امن نیست...بعد از اتفاقاتی که افتاد دیگه نمیتونیم اینجا بمونیم...باید بگردیم دنبال یه جای تازه...امن و راحت تر!!!تا لا اقل تا وقتی به دادمون برسن از گرسنگی و سرما و خطر متجاوزین نمیریم!!
یوسف گفته بود باید بریم به کمپ های دور و بر...ولی نظر من اینه که به احتمال خیلی خیلی زیاد کمپ های دیگه رو هم مثل کمپ ما اتیش زدن!!
در هر حال که از بیمارستان بیرون میزنیم و به سمت کمپ های اطراف حرکت میکنیم...تا نزدیک ترین کمپ حدود یک تا دو ساعت پیاده رویه...که این مدت زمان با وجود ضعف بدنی من تقریبا دو برابر میشه!!!
ضعیف تر شدن روز به روزم رو به خوبی میتونم حس کنم...ولی با از دست دادن باروو احساس میکنم دیگه برام مهم نیست!!!حس میکنم زندگیم بی معنیه!زندگیم بی هدف شده...حس میکنم بعد از باروو نوبت منه!منم باید بمیرم!!!
***
_رسیدیم....
رها میشم روی زمین....از خستگی نفس نفس میزنم...انگشت های پام ذُق ذُق میکنن...حدودا سه ساعت نشستن داخل یه جیپ اونم تو گرمای وحشتناک و ازار دهنده ی بعد از ظهر کاملا از پا انداختتم!!
_مهتا!؟
نگاهش میکنم...
_مهتا حالت خوبه؟
سر تکون میدم و به سختی دوباره از روی زمین بلند میشم...نگران نگاهم میکنه...
_اینجا تا حدودی جامون امنه!برو یکم استراحت کن!من میرم دور و بر رو یه نگاهی بندازم ببینم خوراکی ای چیزی گیرم میاد یا نه!
سری تکون میدم و میرم سمت کاناپه های خاک گرفته و بدن کرخت و بی حسم رو رها میکنم روش...پلک هامو روی هم میذارم....صدای قدم های شمرده اش رو میشنوم که بهم نزدیک میشه...گرمای دستش روی پوست تب دارمو مثل یه تیکه ذغال گداخته میسوزونه....چشم هامو باز میکنم...صورتش رو میبینم که با فاصله ای میلیمتری از صورتم قرار گرفته و باهام نفس به نفس شده...با اخم خودم رو کنار میکشم و با صدایی که احساس میکنم از ته چاه بیرون میاد غرولند کنان میگم:
_ از اینجا برو! بمن نزدیک نشو...مثل اینکه فراموش کردی من بیمارم!
_دیگه مهم نیست ...از اولم قرار بوده من بیمار شم !راه فراری برای هیچکس نیست ؛بالاخره چه زود چه دیر منم بیمار میشم!چه بسا همین الانشم شده باشم!
romangram.com | @romangram_com