#انسانم_آرزوست_پارت_181
_چیزی لازم نداری؟
سری به معنی نه تکون میدم...کوتاه نگاهم میکنه...
_سردت که نیست؟
بدون هیچ جوابی سرم رو برمیگردونم سمت پنجره....اه میکشم....سرم رو تکیه میدم به صندلی و پلک هامو میذارم روی هم...برای جلوگیری از فوران اشک های انباشته شده پلک هامو محکم روی هم فشار میدم....
ماشین متوقف میشه...با تعجب چشم هامو باز میکنم...یوسف برگشته سمتم و نگاهم میکنه...اخم میکنم...
_مهتا حالت خوبه؟
فقط نگاهش میکنم...حرف زدن برام تو این موقعیت حرومه!!!
_مهتا!؟
اخم میکنم....اگر فکر میکنه به احتمال یک درصد حالم خوب باشه یه احمق به تمام معناست!!!
_من نمیتونم اینطوری بودنتو تحمل کنم...من طاقت اینجوری دیدنتو ندارم دختر!قوی باش!لطفا!
پوزخند میزنم...پوزخندی که دردناک تر از همهی درد های دنیاست!
_خواهش میکنم قوی باش!
دوباره نگاهش میکنمو اینبار چیزی که توی چشم هاش میبینم چیزی متفاوت تر از هر چیزیه!یه احساس خاص...یه حرف ناگفته...
_توی چشم هات فقط نا امیدی و بی فردایی رو میبینم مهتا...در صورتی که فردا هم هست...خورشید فردا هم طلوع میکنه....فردا هم یکی از روزهای خداست!
***
romangram.com | @romangram_com