#انسانم_آرزوست_پارت_179


_این اخرین باری نیست که میبینمت باروو!این اخرین بار نیست!!!

سرم رو بر گردوندم سمت باروو...نزدیکش شدم و بار دیگه موها و صورتش رو نوازش کردم و به سختی از کنارش بلند شدم...انگار قلبم گواه جدایی میداد....انگار از قبل فهمیده بودم که اینبار بار اخره!!!!کنار در که رسیدم بار دیگه برگشتم و نگاهش کردم و با خودم گفتم:شاید این نگاه،اخرین نگاهم باشه!!!»

***

ماتم....شاید برای خیلی ها این تنها یه کلمه باشه...یه آوا...بدون معنا...بدون القای هیچ حسی...ولی برای من،یعنی از دست دادن عزیز...یعنی غم و غصه...یعنی تنهایی....یعنی به اتش کشیده شدن قلب و روح!!!

ماتم زده شده ام...با رفتن باروو ماتم زده شدم!!!دیگه همه چیز مقابل نگاهم به رنگ سرد خاکستریه...دیگه ابی اسمون رو نمیبینم...ابی دریا به چشمم نمیاد...از نگاه من دیگه حتی زردی خاک ناشی از تابش افتاب به سطح کویر مانند اطراف کمپ هم به تیرگی میزنه!!!

شدم الهه ی سکوت....الهه ی بهت...الهه ی یخ!!!!با این تفاوت که فانی و از بین رفتنی ام!اونم به زودی زود!!

باید جسم بارو دفن بشه!!!اجازه نمیدم بدن بیروحش بیرون از خاک بپوسه!!!!اشک به چشم هام هجوم میاره....پلک هام اتیش میگیرن....دل کندن ازش سخنه...حتی از جسم بی جونش.....از چهره ی دوست داشتنی و ارامش بخشش، اون چشم های رویایی دست نیافتنیش.....دل کندن از همه ی انها خیلی خیلی سخته!!!

_مهتا!؟

به خودم میام...از جام بلند میشم...اشک هامو پاک میکنم و سعی میکنم محکم به نظر بیام!!!این تظاهر در جوار ضعف جسمی و روحیم مضحک به نظر میرسه...اما سعی میکنم پا پس نکشم....باید محکم باشم!حتی اگر تظاهر باشه!!!!

برمیگردم سمت یوسف...زانوهام میلرزن و ضعف میرن....

_بریم!

_خوبی؟

با وجود لایه ی اشک روی چشم هام لبخند تلخی میزنم و سر تکون میدم. از در بیمارستان خارج میشم...پشت سرم میاد....سوار تنها ماشینی که برامون مونده وبخاطرش باید از عنایت خدا متشکر باشیم میشیم و راه میفتیم....لحظه به لحظه،متر به متر و وجب به وجب مسیر در خاطرم حک شده...

هر متری که تایر های قطور و بزرگ جیپ طی میکنه یک قطره اشک از چشمم سرازیر میشه....تداعی خاطرات خنجری میشه بر قلب سوخته و داغ دیده ام!!!!

لبه ی صندلی رو چنگ میزنم و لب به دندون میگیرم شاید هق هق خاموشم فاش نشه!!!هوا ابریه....در تمام مدتی که اینجا اقامت داشته ام این اولین باریه که هوا رو ابری میبینم!!!!حدودا نزدیکی های صخره ی سنگی نم نم بارون شروع میشه....گویی ابر و اسمان هم در غمم شریکند....گویی برای دل بیچاره ی سوخته ام بنای سوگواری گذاشته اند....پیاده میشم و یوسف رو نگاه میکنم که به سختی بدن بیجان باروو رو پیچیده در ملحفه ی سفید حمل میکنه....به سختی از صخره بالا میریم و به چمنزار میرسیم....تمام مسیر رو مثل نقشه ی جغرافیایی که در دوران مدرسه مثل یک جغرافی دان حرفه ای حفظش میکردم بلدم....وجب به وجبش را!!!

romangram.com | @romangram_com