#انسانم_آرزوست_پارت_178


در کسری از ثانیه سکوت مطلق همه جارو فرا میگیره...با نفرت نگاهش رو جواب میدم...مچ دستمو از بین انگشت های قفل شده اش بیرون میکشم و میرم سمت باروو....باروویی که اروم روی تخت خوابیده و دیگه نفس نمیکشه.... این بار دیگه دروغ نیست!!!حقیقت محضه...حقیقت وحشتناکی که مقابلم دراز کشیده...ای کاش دروغ بود...ای کاش....

_باروو...

منتظر نگاهش میکنم....دیگه نمیتونه حرف بزنه...صداش رو به سختی به یاد میارم...این اواخر نمیتونست صحبت کنه...فقط لب های خشکیده و زخمیشو میدیدم که تکون های جزئی میخوردن...

و همیشه این من بودم که پیشدستی میکردم و میگفتم:

«_شـــشــش....چیزی نگو!!!هیچی نگو....ساکت باش...بذار فقط من برات بگم....

لبخند میزد و پلک هاشو به معنای باشه میذاشت روی هم....

دوباره اشک هام سرازیر میشدن...و این مهتا بود و اشک های همیشه دم مشکش... مهتا بود و غرور از بین رونده اش در مقابل این اسوه ی مظلومیت...مهتا بود و آرامش عجیبی که در کنار این پسر تنها داشت....بهش امیدواری میدادم...فکر میکردم امیدواری عمرشو بلند تر میکنه....با خودم میگفتم شاید اگه قلبش از امید اکنده شه بیشتر دووم بیاره...شاید....ولی....

همین چند ساعت پیش بود که باهاش صحبت کردم...همین چند ساعت پیش بود که بهش امید دادم:

_اخبار گفته در به در دنبال دارو هستن!!به زودی این بیماری برطرف میشه!بهت قول میدم...

لبخند زد و نگاه نا امیدش رو دوخت بهم...بهش گفتم:

_باروو!!!اینطوری نگاهم نکن!تورو خدا باورم کن!به زودی حالت خوب میشه...برمیگردی پیشم!باهم میریم دهکده...تو دوباره برای من پیانو میزنی و.... و.....

بغضم روی اشک هام شکست و قطره ها تبدیل به سیل شدن...هق هقم امان نفس کشیدنم رو برید....

_باروو بهت قول میدم همه چی درست میشه!بمن اعتماد کن!!!

فشار ناچیز دست کم قوت و بیمارش روی دستم ، دلم رو گرم کرد....میون گریه لبخند زدم...چقدر همون فشار جزئی دلم رو قرص کرده بود...غافل از اینکه چند ساعت دیگه ممکنه نباشه!

چند ساعت پیش،وقتی داشتم برای گشت زدن اطراف کمپ ترکش میکردم با خودم گفتم:

romangram.com | @romangram_com