#انسانم_آرزوست_پارت_177
دستم رو که از شدت ضعف و بیماری میلرزه میبرم سمت موهای فرفری مشکی رنگ اصلاح نشده اش...میون گریه لبخند میزنم...چقدر موهاش بلند شده...همیشه از ته تراشیده و مرتب بود....موهاشو اروم نوازش میکنم...
چشم های یشمی زیباش برای همیشه بسته ان.دیگه هرگز به روم باز نمیشن...هرگز!!!به روش میخندم ولی نمیدونم میتونه از تنگ شدن گوشه ی چشم هام پی به لبخندم ببره یا نه!؟
کاش دستش رو بلند میکرد و میذاشت روی دستم....کاش گونه ام رو نوازش میکرد...کاش اشک هام رو پاک میکرد....
اشک های گرمم روی گونه ام سرازیر میشن... برای اولین بار ارزو میکنم کاش دروغ باشه...کاش اینبار هم دروغ کثیفی باشه برای فریب دادنم...و باروو دوباره یشمی های وسیعش رو به روم باز کنه و لبخند گرما بخشش رو به روم بتابونه...
_دروغه!
_مهتا!؟
جیغ میکشم:
_دروغه!!!
یوسف با صدای ارومی میگه:
_مهتا گوش کن...من...
از جام میپرم...وحشیانه هجوم میبرم سمتش...با تمام وجودم زجه میزنم:
_دروغه!!!تـو یه دروغ گوی پستی!!!دوباره داری گولم میزنی!دوباره میخوای فریبم بدی!!!!بگو که دروغه!بگو!!!
جوری جیغ میکشم که هنجره ام خراش بر میداره...ولی کنترل هیچ رفتاری دیگه دست من نیست!!!یوسف مچ دست هامو میگیره و فریاد میزنه:
_بس کن مهتا!!!بسه!
برق سیلی چنان برق از سرم میپرونه که درجا خشکم میزنه...خیره میشم به چشم های جهنمیش و سینه ی ستبری که هیجان زده بالا و پایین میشه...نگاهش پر از اشک و ندامته....نگران نگاهم میکنه...روی گونه ام اتیش گرفته....ولی سوزشش عمیق تراز سوزش قلبم که نیست!هست!!؟
romangram.com | @romangram_com