#انسانم_آرزوست_پارت_174
کم کم میتونم بشنوم...کم کم همه ی حواس پنج گانه ام به کار میفته...صداهارو میشنوم..صدای فریاد و زد و خوردی که پشت سرم در حال جریانه...به سختی برمیگردم سمت صداها...یوسف رو میبینم که با مرد سیاه پوست درشت اندام درگیر شده...صدای یوسف رو میشنوم که با هر ضربه فریاد میکشه
_بیشرف...پست فطرت...عوضی...حیوون...
خون جلوی چشم هاشو گرفته...سعی میکنم دوباره نفس بکشم...گویی یادم رفته بود تنفس کردن امری غیر ارادیست!!! ریه هام از هجوم اکسیژن تیر میکشن...چشهم هامو از شدت درد میبندم و دوباره باز میکنم..هنوز صدای نزاع و درگیری به گوش میرسه...خودم رو کشون کشون میرسونم به تخت باروو...میله های تخت رو با تمام وجودم چنگ میزنم...از جام بلند میشم....
یوسف مرد رو با تمام توانش به سمت عقب هل میده...مرد سکندری میخوره و با سر به لبه ی میز فلزی برخورد میکنه...مقابل چشمم خون از سرش فوران میکنه...گویی سرش مثل یک هندوانه ی از بلندی افتاده شکاف میخوره...
صداها قطع میشن...یوسف نفس نفس زنان چند قدم عقب میره و نگاهم میکنه....مثل یتیمان بی پناه میلرزم و اشک میریزم...دست خودم نیست!مرگ رو به چشم دیده ام!!!
یوسف وحشیانه به سمتم هجوم میاره و دراغوشم میکشه...خودم رو رها میکنم و اشک میریزم...هق هقم فضای خالی و سرد بیمارستان رو مملو میکنه...یوسف محکم فشارم میده و مدام زمزمه میکنه:
_شــــشش....اروم باش...تموم شد...دیگه همه چی تموم شد...اروم باش مهتا....
چشم هامو دوباره میبندم...ارامش عجیبی وجودم رو فرا میگیره....گرم میشم...با خودم میگم،یوسف دیگه اونی که فکرمیکردم نیست....نمیدونم از کی یوسف صداش میکنم...نمیدونم از کی انقدر باهاش صمیمیمی شده ام و خو گرفتم...نمیدونم از کی اون نفرت و دشمنی ام بهش کم شده... فقط اینو میدونم که یوسف برای من، انسان ترین انسان دنیاست!
***
حالم زیاد خوب نیست...بدنم خیلی ضعیف شده....ولی هنوز در حد احساس سرما خوردگیه!!!وای به حال اونروزی که وضعم از این هم بدتر شه!!!برای اینکه ذهنم از هر چیزی خالی باشه،برای حفظ روحیه و اعتماد به نفسم و برای حس قدرتم هنوز هم کار میکنم....با وجود مخالفت های یوسف باز هم کار میکنم!!!بالاخره باید یه جوری خودم رو سرگرم کنم!!!باید!!حداقل به خاطر باروو!برای زنده موندنش باید با مرگ هم بجنگم!با این بیمار یهم بجنگم!بخاطر باروو من هم باید زنده بمونم!!!! با صدای تحلیل رفته ام میگم:
_یوسف!من اومدم...امروز نتونستم زیاد از کمپ دور بشم...چون هوا داره کم کم تاریک میشه ترسیدم از محوطه دور بشم...حالا فردا دوباره می....
سرم رو که بالا میگیرم با یوسفی رو به رو میشم که مثل گچ سفید شده و با وحشت نگاهم میکنه....نگرانی وجودم رو چنگ میزنه...
_یوسف!؟
فقط نگاهم میکنه....به خودم میلرزم از وحشتی که تو نگاهشه!!!دوباره صداش میزنم:
_یوسف ، حالت خوبه؟چی شده!؟
romangram.com | @romangram_com