#انسانم_آرزوست_پارت_173
دوباره به سختی بلند میشم...زانوهام از شدت ضعف و سستی میلرزن....لخ لخ کنان خودمون رو میرسونیم به بیمارستان...همون گلخونه ی قدیمی که حالا دیگه حتی نمیشد اسمشو گذاشت سر پناه!!!نابودش کرده ان....همه چیز رو با خاک یکسان کرده ان و هر چیز بدرد بخوری رو غارت کرده ان...اه میکشم و به یوسف نگاه میکنم...
_دنبالم بیا..
پشت سرش وارد میشم...یوسف میره سمت یه تخت که تقریبا سالمه و باروو رو میخوابونه روش...
_مهتا فعلا همینجا بمون...من میرم یه سر و گوشی اب بدم ببینم چیز بدرد بخوری پیدا میکنم....هوا کم کم خیلی سرد میشه...باید یه پتویی ملافه ای چیزی باشه!!!
با خستگی زایدالوصفی سر تکون میدم و کنار تخت روی زمین میشینم...سرم رو تکیه میدم به پایه ی تخت و پلک هامو روی هم میذارم....
***
با شنیدن صدای شکستن چیزی از چرت میپرم...اخم میکنم و پلک هامو چند بار روی هم فشار میدم...سرم به شدت درد میکنه و سنگین شده...کش و قوسی به بدنم وارد میکنم و سعی میکنم از روی زمین بلند شم...بدنم کاملا خشک شده!!!
دوباره با صدای برخورد چیزی از جا میپرم...با نگرانی یوسفو صدا میزنم:
_یوسف؟!
صدای قدم های شمرده...وحشتزده تر از قبل با صدای لرزانی میگم:
_یوسف تویی؟
یدفعه فشار دو تا دست داغ و نیرومند رو از پشت روی بازوهام حس میکنم...جیغ میکشم...سعی میکنم خودم رو از حصار نیرومندی که رفته رفته دور بدنم محکم و محکم تر میشه رها کنم...نفس های داغی که روی گونه ام پخش میشه حالم رو دگرگون میکنه...بیشتر تقلا میکنم...صدای مردانه ای که به زبون عربی چیز هایی میگه قلبم رو به سان گنجشگ به تندتر تپیدن وادار میکنه!
از لحن حرف زدن و کلمات کشدارش حس میکنم حالت عادی نداره...سعی میکنم با لگد زدن خودم رو نجات بدم...ولی فایده ای نداره...با تمام وجودم جیغ میکشم...با تمام کم توانی و بیماریم برای حفظ وجودم از شر این ادم کثیف میجنگم...ولی تمام تلاشم بی فایده است...مرد سیاه پوست محکم زمینم میزنه...مچ دست هامو محکم میگیره و با زانو میشینه روی کمرم...هنوز با تکه تکه های اخرین نیروی بدنیم تقلا میکنم و جیغ میکشم....
دنیا دور سرم میچرخه...همه چیز مقابل چشم هام رنگ میبازه...مرگ رو مقابلم میبینم...و شاید بدتر از مرگ رو!!
چشم هامو میبندم...اشک هام سرازیر میشن...خدا خدا میکنم قبل از اینکه چیزی حس کنم بمیرم...یکدفعه احساس سبکی میکنم...با تکون های شدیدی که بهم وارد میشه چشم هامو باز میکنم...با حیرت دور و برم رو نگاه میکنم...پس چی شد!؟نکنه مرده ام!؟
romangram.com | @romangram_com