#انسانم_آرزوست_پارت_172
_مهتا!!؟؟
اخم میکنم...زیر لب زمزمه میکنم:
_بذار بخوابم!!!
_مهتا!!!منو ببین!!!مهتا تو رو خدا منو نگاه کن!!مهتا!!!
با تکان های شدید به خودم میام....با دیدن یوسف از جام نیمخیز میشم لبخند میزنم و اشک دوباره به پلک های لرزانم هجوم میاره....
_یوسف!!!
_جانم...من اینجام...نگران نباش من هستم!!!
با نگاهم به باروو اشاره میکنم...یوسف نگاهش رو ازم میگیره و به باروو خیره میشه...پلک هاشو روی هم فشار میده و دوباره نگاهم میکنه...یه بطری اب رو میگیره مقابل لب های خشکیده ام...اب رو با ولع سر میکشم...انگار جان تازه ای دورنم دمیده میشه...کف دست هامو روی خاک سرد میذارم و سعی میکنم بلند شم...سنگینی باروو روی پاهام این اجازه رو بهم نمیده...
_کمکم میکنی؟
یوسف که تمام مدت بهم خیره شده بود به خودش میاد...سریع سر باروو رو از روی پام بر میداره و بلندش میکنه.... دستم رو میگیرم به بدنه ی کامیون و از روی خاک بلند میشم...تلو تلو میخورم...سرم گیج میره... دستم رو میذارم روی سرم و چشم هامو چند بار باز و بسته میکنم....
_فکر کنم دیگه رفته باشن....بر میگردیم کمپ...اونجا میتونیم با مرکز تماس بگیریم و نیروی کمکی درخواست کنیم...
سری به معنای تایید تکون میدم و دنبالش راه میفتم...به سختی و لنگان لنگان باروو رو تا کمپ میکشونیم...به محض اینکه به کمپ میرسیم زانو هام خم میشن...کمپ نابود شده...با خاکستر یکسان شده...هیج جیز ازش نمونده...معلومه کمپ رو هم به تیر بستن و اتیشش زدن!!!خدای من!!با عجز زانو میزنم و خودم رو میبازم....ناله میکنم...
_خدایا!!!!
یوسف با احتیاط بارو رو میشونه روی زمین و دستش رو نوازشگونه میذاره روی شونه ام...
_مهتا امیدوتو از دست نده دختر!!!تو دختر قوی بودی و هستی!!هیچوقت نا امید نشو!!!بلند شو دختر...بلند شو... بیمارستان هنوز سالمه!!!فعلا میریم اونجا تا صبح...بعد من میرم کمپ های اطراف یه سر و گوشی اب میدم ببینم چه خبره...پاشو...
romangram.com | @romangram_com