#انسانم_آرزوست_پارت_171
همه چیز یادم میره...غذا ها رو رها میکنم روی زمین و میدوم سمت در...پرستار صدام میزنه:
_ مهتا خانوم!!!مهتا!!!صبر کن دخترم!
بی توجه به پرستار درو باز میکنم و با دیدن صحنه ی رو به روم تو جام میخوکوب میشم...اتیش...خونی که همه جا دیده میشه...ادم های تکه تکه شده ی بی نوا!!!حالم دگرگون میشه...دستم رو میذارم روی شکمم تا از بالا اوردنم جلوگیری کنم...صدای تیر اندازی رو که میشنوم تازه به خودم میام...وحشت زده برمیگیردم داخل و درو محکم به هم میکوبم... میدوم سمت پرستار و اتاق باروو....
***
به اتاق باروو که میرسم صدای چند نفر رو که هجوم اوردن به داخل سالن میشنوم...چند تا تیر هوایی در میشه و صدای جیغ پرستار رو میشنوم....درو قفل میکنم و میرم کنار باروو....اشک هام سرازیر میشن....عاقبتم وحشتناک تر از چیزیه که فکرشو میکردم....صدای شلیک گلوله رو از هر اتاقی میشنوم...وحشت زده چشم میدوزم به در....حدسم اینه که تو سینه ی هر مریضی یه گلوله خالی میکنن و میرن...کاش فقط غذاهارو برمیداشتن و میرفتن!!!کاش!!!
دست باروو رو محکم گرفته ام....
_چی شده مهتا؟
_هیشش....هیچی نگو...
دستشو میندازم دور گردنم....اروم از کنار کرکره بیرونو نگاه میکنم...پنجره ی اتاق بارو رو به محوطه ی پشت سالنه!باروو رو میذارم کنار و قفل پنجره رو باز میکنم...نگاهی به دور و بر میندازم و اروم از کنار پنجره پامو میذارم اونطرف...با احتیاط رد میشم و به بارو کمک میکنم همارهم از اتاق خارج بشه...به محض اینکه از اتاق خارج میشیم تا جایی که میتونم و سنگینی باروو که روی شونه هامه بهم اجازه میده تند حرکت میکنم...هنوز صدای فریاد و تیر اندازی از دور دست ها و داخل سالن شنیده میشه...لعنتی ها همه رو کشتن!همه رو!!!دلم میخواد همینجا بمیرم...بمیرم و دیگه نبینم این همه مصیبت و فلاکت و مرگ رو!!!!
اشکی که به چشم هام هجوم میاره رو کنار میزنم و بغضم رو فرو میخورم...من هنوز باید بخاطر باروو محکم باشم...هنوز بخاطرش باید دووم بیارم!!
به سختی خودم و باروو رو کشوندم پشت یکی از کامیون ها و همونجا هر دو پخش زمین شدیم...وضعیت باروو اصلا خوب نبود...تب داشت و هزیون میگفت...ولی چاره ای نبود..مجبور بودیم تا وقتی اب ها از اسیاب بیفته همونجا بمونیم....به تایر یکی از کامیون ها تکیه دادم و سر باروو رو گذاشتم روی پاهای دراز شده ام و موهاشو نوازش کردم...
***
نمیدونم چقدر گذشته...نمیدونم چند ساعته که بی حال و تنها کنار تایر کامیون از کار افتاده نشسته ام...فقط میدونم هوا تاریک شده و دیگه جونی تو بدنم نمونده....مرگ رو مقابل چشم هام میبینم...بیماری داره روز به روز بیشتر بهم غلبه میکنه....روز به روز ضعیف و ضعیف تر میشم...این لعنتی داره منو از پا در میاره!!!عاقبتم مرگه...یه مرگ بی سر و صدا تو این برهوت...خوبیش اینه که کنار عشقمم!!!
_مهتا!!
لبخند میزنم...احتمالا خیالاتی شده ام!احتمالا به مرگ نزدیکم....
romangram.com | @romangram_com