#الهه_شرقی_پارت_639

كاوه لبخندي ساختگي زد و گفت:

- - خدا رو شكر كه اين اومد و رفت ها تموم شد و بالاخره اگه خدا بخواد همه خانواده دور هم جمع مي شيم.

كيميا نگاه خشمگيني به كاوه انداخت و گفت:

- منظورت از سال بعده ديگه؟ چون فكر مي كنم فراموش كردي كه هنوز يك سال ديگه از درس من باقي مونده، تازه اگه همه واحدهامو پاس كنم.

- دست بردار دختر. تو يه وققتي تصميم گرفتي بري درس بخوني كه زندگيت از هم پاشيده شده بود حالا كه الحمدا... همه چيز رو به راهه.

كيميا لحظه اي سكوت كرد. ظاهراً اين آغاز جنگ بود و او بايد خود را براي ذفاع آماده مي كرد، بنابراين در حالي كه سعي مي كرد كاملاً خونسرد جلوه كند پاسخ داد:

- اين نظر شماست آقا.


romangram.com | @romangram_com