#الهه_شرقی_پارت_627
- نمي خواي به پيشنهاد من جواب بدي؟
كيميا روي پاشنه پا چرخيد. درست روبروي رابين ايستاد و نگاهي به سر تا پاي او انداخت و گفت:
- مگه آدم با الهه اش ازدواج مي كنه؟
برعكس تصور كيميا، رابين اصلاً جا نخورد بلكه لبخند زيبايي زد و به نرمي پاسخ داد:
- اشتباه نكن الهه قشنگم. من قصد دارم الهه ام رو به معبدم ببرم و فكر مي كنم اين تنها راه ممكنه و در غير اين صورت من به زودي تو رو براي هميشه از دست خواهم داد. اين طور نيست؟
كيميا در سكوت نگاهش كرد. رابين از جا برخاست و نزديك كيميا ايستاد و آهسته گفت:
- به من اجازه بده الهه ام رو توي معبدم براي خودم نگه دارم. دلم مي خواد تا آخر عمر چشمهاي قشنگش رو ستايش كنم.
romangram.com | @romangram_com