#الهه_شرقی_پارت_626

- اذيت نكن الهه من. تو خودت مدتهاست كه اين چيزا رو مي دوني.

كيميا از جا بلند شد، قدمي به جلو برداشت و پشت به رابين ايستاد و گفت:

- تو حرف حسابت چيه پسر خوب؟

- راستش رو بخواي... من...

- تو چي؟

- من دارم بهت پيشنهاد ازدواج مي دم.

لحظه اي سكوت برقرار شد و كيميا كه خوب ميدانست رابين در چه دلهره و اضطرابي بسر ميبرد عمداً سكوتش را ادامه داد تا اين كه رابين دوباره گفت:


romangram.com | @romangram_com